جوانان ایرانی

  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

به گزارش جوانان ایرانی، زهرا صدراعظم نوری رییس کمیسیون سلامت، محیط‌ زیست و خدمات شهری شورای شهر تهران طی تذکری درباره تخریب باغ اراج در منطقه ۱تهران گفت: حفظ و صیانت از باغات و فضای سبز شهر تهران به عنوان یکی از رویکرد‌های اساسی شورای اسلامی شهر تهران در دوره پنجم است. از همین روی شورای اسلامی شهر تهران در اسفند سال ۱۳۹۶ توقف صدور پروانه و ساخت و ساز در باغات را به تصویب رساند و همواره به دنبال تسری این نگاه به سطوح مختلف تصمیم گیری و اجرایی بوده است.


وی ادامه داد: علی رغم وجود این رویکرد صریح در شورای شهر تهران، بعضا شاهد رویه‌های گذشته در سطح مناطق هستیم. به عنوان نمونه یکی از لکه‌های بزرگ باغ شمال شرق تهران موسوم به باغ اراج است.


نوری با بیان اینکه باغ اراج با مساحت ۲۹ هزار متر مربع در محله اراج وجود داشته که پهنه آن G۱۱۱ بوستان عمومی می‌باشد، اضافه کرد:در سال ۱۳۹۴ این باغ ابتدا توسط سوءاستفاده گران خشک گردیده و در یک حادثه Incident مشکوک، آتش سوزی گسترده‌ای در این باغ رخ داده است. این آتش سوزی که بیش از هزار اصله درخت این باغ را از بین برده است به قدری گسترده بود که منطقه شمالی تهران را تحت الشعاع قرار داد و طبق برآورد اولیه ۸۰ درصد باغ سوزانده شده است.


عضو کمیسیون ماده ۷قانون حفظ و گسترش شهرداری تهران ادامه داد:به دلیل این آتش سوزی دادستان انقلاب تهران و شورای حفظ حقوق بیت المال به عنوان مدعی العموم به این پرونده ورود کرده و کمیسیون ماده هفت قانون Law حفظ و گسترش فضای سبز ضمن اعمال ماده ۴ قانون (تعقیب قضایی مالکین) تبصره یک ماده ششم (تصرف ملک از طریق دادگاه) و ۸۵ میلیارد تومان خسارت و جهت احیا باغ، غرس ۵ هزار اصله درخت را برای این ملک رای صادر نمود.


نوری تاکید کرد: با وجود اینکه پرونده به دلیل مالکیت ستاد اجرایی فرمان حضرت امام و بهره برداری اوقاف در دادگاه ویژه روحانیت مفتوح بوده، اما پیگیری موثری توسط شهرداری وقت منطقه صورت نگرفته است. حتی شهرداری منطقه طرح تغییر کاربری این باغ از بوستان عمومی به برج را تهیه و در سال جاری به کمیسیون ماده ۵ ارسال می‌نماید.


عضو شورای شهر تهران با بیان اینکه کمیسیون ماده ۵ نیز با توجه به عدم تدوین ضوابط ساخت و ساز در باغات در جلسه ۵۷۹ مرداد ماه سال جاری، رای به عدم موافقت با طرح پیشنهادی را صادر می‌نماید، اضافه کرد:، اما با وجود عدم امکان صدور پروانه برای باغات، شهرداری منطقه در مهر ماه مجوز دیوار کشی برای این باغ صادر و در آبان ماه نیز مجوز گودبرداری ۳۰ درصد را صادر می‌نماید.


وی با طرح چند سوال به شهرداری تهران و سایر نهاد‌های ذی ربط جهت تذکر داد و گفت: چرا تاکنون دادگاه عمومی و انقلاب تهران و شورای حفظ حقوق بیت المال وضعیت این ملک و املاک مشابه را مشخص ننموده است؟ اداره کل حقوقی شهرداری تهران تاکنون چه اقداماتی انجام داده است؟


وی ادامه داد: توافقات صورت گرفته به صورت مبهم و غیر شفاف مالکین و شهرداری، سبب از بین رفتن پیگیری استیفای حقوق شهر گردیده و هیچ گونه برخوردی با متخلفین صورت نپذیرفته است.


نوری تاکید کرد: چرا شهرداری تهران جهت حصول نتیجه اعمال تبصره یک در یک سال گذشته چه اقدام موثری انجام داده است؟ چرا با وجود مفتوح بودن پرونده این ملک در دادستانی تهران، منطقه مربوطه طرح توجیهی صدور پروانه به کمیسیون ماده ۵ ارسال نموده و پیگیر ساخت و ساز در این باغ و تغییر کاربری آن است؟


عضو شورای شهر تهران اضافه کرد:شهرداری منطقه به چه استنادی و چرا بدون صدور پروانه مجوز گودبرداری ۳۰ درصد سطح اشغال را صادر نموده است؟ بازرسی شهرداری تهران چرا تاکنون در خصوص این ملک گزارشی ارایه ننموده و از این اقدامات جلوگیری ننموده است؟


وی ادامه داد: چرا در دوره جدید مدیریت شهری طرح‌های تغییر کاربری پهنه‌های فضای سبز به کمیسیون ماده ۵ ارسال گردیده و با وجود کمبود فضای سبز شهر تهران همچنان میل به بارگذاری و تخریب فضای سبز در کمیسیون ماده ۵ وجود دارد؟اخبار ۲۴ ساعت گذشته جوانان ایرانی را از دست ندهید



  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

نقد بهروز افخمی به صادق هدایت که اخیراً در یک برنامه تلویزیونی انجام گرفت واکنش‌ها و البته بازتاب‌های زیادی به همراه داشت و باز هم نشان داد برخی مدعیان روشنفکری برخلاف شعار‌هایی که سر می‌دهند نقد برخی چهره‌ها و جریان‌های ادبی را اساساً برنمی‌تابند.

بهروز افخمی در سخنانش درباره صادق هدایت روی دو ویژگی او دست می‌گذارد. یکی تحقیر زنان در آثار او و دیگری همجنسگرا بودن این داستان‌نویس. درباره مورد دوم پیش از این سخن به میان آمده، اما درباره زن ستیز بودن هدایت اگرچه سخن رفته است، اما این صراحت در کلام افخمی آن‌هم در یک برنامه تلویزیونی بعضی‌ها را خوش نیامده است. جالب است درباره زن ستیزی هدایت تقریباً اجماع وجود دارد و این حرف زیاد تازه‌ای هم نیست.

تحقیر زن ایرانی و تمجید از زن اروپایی

درباره زن ستیز بودن او برخی، ریشه‌های روانشناسانه و زیست کودکی او را بسیار دخیل دانسته‌اند. صادق هدایت مانند برادران و خواهران دیگر خود به دست دایه، بزرگ شد و تربیت یافت. برادرش محمود هدایت درباره دایه صادق در صفحه ۲۴ کتاب «خودکشی صادق هدایت» می‌نویسد: «دایه او زنی زشت رو، بداخلاق، تندخو، عبوس و ناسازگار بود… همین دایه او را با خود به گشت و گذار‌هایی می‌برد که چشم کوچولوی ما به یک نعش می‌افتد. نعش خونین یا به تماشای جسد متعفن حیوانی که دورش یک زنبور پرواز می‌کرد… همه ما نسبت به شومی، وازدگی و نحسی دایه او متفق القول هستیم.» زن ایرانی در داستان‌های هدایت معمولاً کثیف، فاسد، هرزه، هوس باز و خیانتکار است. این ویژگی‌ها را در «عزیزآقا» (نام زنی است که در طلب آمرزش گرفتن است) تا «دایه» و «لکاته»‌ی بوف کور می‌توان به وضوح دید. «علویه خانم» هم که خود نمونه کاملی از نگاه هدایت به یک زن ایرانی است، بسیار هرزه، فاسد و شهوتران است که حتی دختر کوچک خود را نیز سه بار به صیغه داده است و به دنبال شوهر چهارمی برای اوست!

البته این نوع نگاه فقط درباره زنان ایرانی است، وگرنه زنان اروپایی در داستان‌های هدایت (آینه شکسته، اسیرفرانسوی، مادلن و…) همیشه زیبا، باوقار، وفادار و قابل احترام هستند و درواقع می‌توان گفت: مجموع این افکار و دیدگاه‌های هدایت است که مورد توجه غربی‌ها و به خصوص انگلیسی‌ها قرار گرفته و درصدد بت‌سازی از وی بر می‌آیند.

کجای سخنان افخمی برای شبه روشنفکران آزار دهنده بود؟

اما در روز‌های اخیر گزیده‌ای از مصاحبه «بهروز افخمی» کارگردان و برنامه‌ساز کشورمان، در فضای شبکه‌های اجتماعی منتشر شده که بهانه برای حمله و تسویه حساب با او را برای جماعت «شبه‌روشنفکر» فراهم کرده است. بهروز افخمی نزد کسانی که او را از نزدیک می‌شناسند، به عنوان یکی از معدود فیلمسازان ایرانی است که به شدت با عوالم روشنفکری آشناست، به شدت کتاب می‌خواند و از جریانات سینمایی، ادبی و فلسفی دنیا آگاه است. افخمی به واسطه تسلط بر زبان فرانسه، بسیاری از داستان‌های مطرح ادبیات دنیا را به زبان فرانسه خوانده و، چون سال‌هاست در زمینه اقتباس از ادبیات برای سینما تدریس می‌کند، به حوزه ادبیات کاملاً مسلط است. باشگاه خبرنگاران پویا در اینباره می‌نویسد: افخمی دقیقاً دست روی نکته‌ای درباره هدایت می‌گذارد (نسبتاً سربسته) که بسیاری از شارحان متون ادبی و کارشناسان ادبیات در غرب، دهه‌هاست که به آن مشغول هستند، یعنی بررسی احوالات شخصیه و زندگی خصوصی نویسندگان نامدار با هدف ریشه‌یابی عناصر پررنگ در آفریده‌های ادبی این چهره‌ها.

از این‌رو در غرب، ده‌ها کتاب و صدها، بلکه هزاران مقاله درباره زندگی شخصی، گرایش‌ها و تمایلات درونی نویسندگان بزرگ، چون اسکار وایلد، ویکتور هوگو، نیکلای گوگول، آنتوان چخوف، چارلز دیکنز، ارنست همینگوی و… نوشته شده که تمرکز آن‌ها بر زندگی خصوصی این افراد نامدار است. افخمی هم از همین منظر به تمایلات همجنسگرایانه هدایت ورود می‌کند و اینکه دانستن این گرایش‌های شخصی در هدایت، قطعاً دید جدیدی درباره جهان‌بینی هدایت در داستان‌هایش و عناصر زن‌ستیزانه، سیاهی و تلخی قضاوت او نسبت به زنان به خوانندگان می‌دهد.
زنان رقت‌انگیز و نفرت‌انگیز
بهروز افخمی خود این سؤال را مطرح می‌کند که چرا شخصیت‌های زن در آثار هدایت همه بلااستثنا یا نفرت‌انگیز یا رقت‌انگیز یا در بهترین حالت «اثیری» (وهمی و خیالی) هستند و اینکه چرا در جهان- داستان هدایت، «زن» به مفهوم زمینی، واقعی و عینی (با همه محسنات و معایب یک زن معمولی) نداریم. به واقع، افخمی از منظر دفاع از جنس «زن» در برابر قلم سیاه و تند هدایت علیه زنان این فکت را درباره هدایت مطرح می‌کند. کما اینکه در مطالعه آثار هدایت، حتی یک رابطه نرمال و عادی و بسامان میان زن و مرد دیده نمی‌شود و در آثار هدایت حتی یک عشق «سالم» و «طبیعی» بین دو غیرهمجنس دیده نمی‌شود و همه این نوع روابط به نتایج تراژیک ختم می‌شود. مضاف بر اینکه هدایت نه تنها هیچ‌گاه تشکیل خانواده نداد، بلکه چند باری هم قبل از خودکشی منجر به مرگ در پاریس، در دوران اول اقامت در زمان دانشجویی هم بر سر رابطه با دختر صاحبخانه دست به خودکشی زد. به بیان دیگر، خود هدایت هم هیچ‌گاه نتوانست یک رابطه سالم و طبیعی با جنس «زن» داشته باشد. بگذریم از اینکه «خانواده» در آثار هدایت همواره یک مفهوم جهنمی است که قهرمان داستان در آن نابود می‌شود. این دیدگاه‌های تراژیک به «خانواده»، «زن» و… قطعاً ریشه در نژندی‌های درونی او داشت.

اما در کمال تعجب، همان کسانی که از روی یک نوع «غربزدگی» کم‌عمق و سطحی و حتی «بازاری» به منتقد و طعن‌کننده فرهنگ ایرانی و اسلامی تبدیل شده‌اند و خود را «آزاداندیش» و «آزادیخواه» یا در یک کلام «لیبرال» می‌خوانند، به واسطه مطرح شدن یک نکته فنی در نقد ادبی که اتفاقاً در دفاع از جایگاه والای «زن» صورت گرفته است، اینچنین به افخمی می‌تازند. قطعاً بخش عمده کسانی که این انتقادات و حملات را صورت می‌دهند، حتی به خود زحمت دیدن اظهارات کامل افخمی را هم ندادند، اما صرفاً به خاطر تسویه حساب سیاسی، آتشباز کلام و قلم خود را برای ترور و تخریب یکی از باسوادترین و پرمطالعه‌ترین فیلمسازان ایرانی تنظیم کرده‌اند.

صادق هدایت در بی‌بی‌سی

نکته دیگر درباره صادق هدایت، نیست انگاری و پوچ‌گرا بودن اوست. افکار نیهیلیستی هدایت را دوستان و علاقه‌مندان به او همچون پرویز ناتل خانلری، م. ف. فرزانه، احمد فردید و… نیز انکار نکرده و بر آن مهر تأیید می‌زنند. هدایت زندگی و هستی را بی‌هدف و احمقانه می‌داند و در بیشتر داستان‌های او صحبت از مرگ، خودکشی و بن بست در ادامه زندگی است. هدایت در دوران اولیه نویسندگی خود، فرد ناشناخته‌ای بوده که به قول خودش جلز و ولز می‌کرده تا رمضانی کتابفروش، کتاب‌هایش را پشت شیشه مغازه‌اش بگذارد، اما به یکباره رادیو بی بی سی در برنامه‌ای به معرفی او و داستان‌هایش پرداخته و هدایت را شهره شهر می‌کند. انگلیسی‌ها که افکار و آثار مخرب و ضدایرانی و ضداسلامی او را کشف می‌کنند در رادیوی خود بی‌بی‌سی مشغول مطرح کردن وی می‌شوند و اجرای این نقشه را دوستان نزدیک هدایت، یعنی مجتبی مینوی و مسعود فرزاد به عهده داشتند. در کتاب آشنایی با صادق هدایت، می‌خوانیم:نظر خود هدایت در این باره همه چیز را روشن می‌کند: «دست راستی و به خصوص چپی‌ها معلوم شد که گوش‌شان به رادیو لندن است، چراکه از فردای این سخن‌پراکنی، قد و نیم قد، همه جلوم عشوه آمدند و نگاه پرافتخار و اسرارآمیز بِهِم انداختند. من که جلز ولز می‌کردم رمضانی معلوماتم را پشت شیشه دکانش بگذارد، یک شبه شدم نویسنده شهیر مشهور آفاق!»

درباره صادق هدایت این مسئله وجود دارد که غربی‌ها خیلی برای بت کردن او در ادبیات ایران تلاش کردند و درباره او مبالغه‌های زیادی روا داشتند، اما واقعیت این است که هدایت اگرچه به لحاظ ادبیات توانمندی‌هایی از خود نشان داده، اما به هیچ عنوان نمی‌توان گرایش‌های انحرافی و ضد فرهنگی او را نادیده گرفت. گرایش‌هایی که موجب رنجش هر ایرانی منصف و وطن دوستی می‌شود. اروپایی‌ها و دنباله‌رو‌های شبه روشنفکر آنان در ایران از هدایت بتی ساخته‌اند که کسی جرئت نقد آن را نداشته باشد ولی به نظر می‌رسد نقد چهره‌های ادبی و رویکرد‌های آنان بدیهی‌ترین حق ناقدان منصف به شمار می‌آید و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

به گزارش جوانان ایرانی، محمود میرلوحی در تذکرات پیش از دستور صد و سومین جلسه علنی شورای شهر تهران ضمن تبریک هفته وحدت اظهار کرد: امیدوارم اختلاف‌های مذاهب کاهش پیدا کند و همدلی برای حل مشکلات جهان اسلام اتفاق بیفتد.


وی ضمن تشکر از خدمات و زحمات سید محمدعلی افشانی شهردار سابق تهران گفت: تذکر بنده درباره ۱۹ نوامبر، روز جهانی توالت است، از سال ۲۰۰۱ سرویس‌های بهداشتی در دنیا از مرحله سیستم رفاهی و نیاز‌های اولیه بهداشتی استفاده می‌شود و کشور سنگاپور تا امروز ۱۵ اجلاس با این نگاه داشته است و وقتی به مسئله نیاز‌های جامعه توجه می‌شود، می‌توان در حوزه گردشگری و توریست موفقیت‌های بیشتری داشت.


عضو شورای شهر تهران اضافه کرد: بنده فکر می‌کنم باید به‌طور جدی به این موضوع نگاه کرد. سرویس‌های بهداشتی جزئی از نیاز‌های شهر محسوب می‌شود، اما در جاذبه‌های گردشگری جزو ۱۰ کشور اول هستیم.


وی ادامه داد: بعد از انقلاب یکی از رویکرد‌های توسعه عدالت در سطح کشور اتفاق افتاده است و در حال حاضر نیز باید به این موضوع توجه کنیم. ۴.۵ میلیارد جمعیت دنیا از سرویس‌های بهداشتی نامناسب استفاده می‌کنند و ۱.۸ میلیارد نفر نیز از آب فاضلاب استفاده می‌کنند.


عضو شورای شهر تهران اضافه کرد: ۸۹۲ میلیون نفر نیز از سرویس‌های بهداشتی باز استفاده می‌کنند.


وی ادامه داد: هر انسانی باید تا سال ۲۰۳۰ به توالت بهداشتی دسترسی داشته باشد. شهرداری نیز در این خصوص زحمات زیادی کشیده است و تاکنون ۱۳۶۵ سرویس بهداشتی و ۹۴۳۷ چشمه بهداشتی ساخته است.


میرلوحی گفت: بنده ۲۰ سال پیش این موضوع را دنبال کردم، چرا باید وضعیت سرویس‌های بهداشتی بین راهی ما به این‌گونه باشد؟ چرا در مترو و پارک‌های ما سرویس‌های بهداشتی وجود ندارد؟ چرا مساجد ما فقط چند ساعت در طول روز باز هستند؟ باید در این موارد از جنبه گردشگری و زیباشناسی شهر توجه بیشتری کرد.اخبار ۲۴ ساعت گذشته جوانان ایرانی را از دست ندهید


 



  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

نزدیک به چهلمین سالروز انقلاب شکوهمند اسلامی، واکاوی علل سقوط محمدرضا پهلوی را به هنگام و ضرروری ساخته است. گفت‌وشنود با محقق ارجمند جناب علی‌اکبر رنجبر کرمانی نیز با همین رویکرد انجام گرفته است. امید آنکه علاقه‌مندان به تاریخ انقلاب را مفید و مقبول افتد.

بهتر است در ابتدا با سؤال اصلی بحثمان گفت‌وگو را آغاز کنیم. به اعتقاد شما زمینه‌های سقوط پهلوی به چند مرحله تقسیم می‌شود و چه دلایلی دارد؟
همه زمینه‌ها و علل سقوط شاه را به نظر من باید در داخل ایران جست‌وجو کرد. بسیاری از تحلیگران شاید آگاهانه و شاید هم ناآگاهانه، این موضوع را این گونه تحلیل می‌کنند که سقوط شاه شاید در نتیجه عملکرد بد او و به دلایل داخلی نبوده و دلایل خارجی هم داشته است، از جمله سیاست حقوق بشر کارتر را در این زمینه مثال می‌زنند. تحلیلگران قدری منصف‌تر هم می‌گویند که سقوط شاه دلایل داخلی هم داشته است. اما به نظر من اگر به آخرین نطق شاه که از رادیو و تلویزیون آن زمان پخش شد مراجعه کنید، خیلی راحت به زمینه‌ها و علل سقوط او پی می‌برید. در آن نطق می‌گوید که من قبول دارم که درگذشته، اشتباهاتی رخ داده‌اند و متعهد می‌شوم که اشتباهات گذشته تکرار نشوند. مردم ایران! شما علیه ظلم و فساد قیام کرده‌اید و من صدای انقلاب شما را شنیدم. او که اعتراف می‌کند که زمینه انقلاب داخلی است. همین نطق شاه بهترین دلیل بر این این است که انقلاب زمسنه و علل و اسبابش داخلی بوده م. ربوط به عملکرد شاه بوده است. بعد‌ها البته فرافکنی می‌کند و در کتاب «پاسخ به تاریخ» ادعا‌های زیادی را مطرح می‌سازد، ولی باز هم ادعاهایش مبهم است؛ و در هیچ جا مثل سلطنت‌طلب‌های امروزی صریحا ادعا نمی‌کند که او را خارجی‌ها بردند، بلکه گوشه و کنایه می‌زند که مثلاً سفیر انگلیس یک روز آمد و به من این جوری گفت. همه این‌ها هم حرف‌های بیهوده و فرافکنی است. نمی‌خواهد قبول کند که شکست خورده است و می‌خواهد به توهم توطئه دامن بزند، چون لابد به فکر آینده بچه‌هایش هم هست که بالاخره یک روز مثل این روز‌ها عده‌ای پیدا بشوند و حرف‌های دروغی بزنند به این امید که حالا نسل اول انقلاب دیگر نیست و بتوانند در نسل جوان که دوره نکبت بار پهلوی را ندیده‌اند، تأثیر بگذارند.

در سالیان اخیر عده‌ای از سلطنت‌طلبان وانمود کردند که دولت‌های آمریکا و انگلیس زمینه ساز سقوط پهلوی شده‌اند. درباره این انگاره چه دیدگاهی دارید؟
بله عده‌ای از سلطنت‌طلب‌ها امروز روی این نکته پافشاری می‌کنند که شاه را امریکا و انگلیس و اسرائیل از بین بردند و علتش هم این بود که او در برابر آن‌ها ایستاد و دم از استقلال و این جور حرف‌ها زد که البته استدلال بسیار خنده‌داری است. سیاست حقوق بشر کارتر از نظر من مطلقاَ نقشی در سقوط محمدرضا نداشت. قبل از هر چیزی اجازه بدهید از قول دیپلمات‌های امریکائی و آگاه به مسائل ایران در روز‌های انقلاب مطلبی را بخوانم. شاید نام هنری پرشت (Henry Percht) یا پرکت را شنیده باشید. او از زمستان ۱۳۵۶ تا سال ۱۳۵۹، یعنی از قبل از انقلاب تا دو سال بعد از پیروزی انقلاب مسئول مستقیم میز ایران و متخصص‌ترین و آگاه‌ترین فرد در مورد سیاست‌های امریکا درباره ایران بود. او درباره سیاست‌های حقوق‌بشری کارتر در قبال شاه می‌گوید: «فکر می‌کنم وقتی کارتر انتخاب شد، نگرانی ها‌ی شاه هم بیشتر شد. اما هرچند رئیس‌جمهور کارتر در مبارزات انتخاباتیش از حقوق بشر و ممانعت از فروش بی‌رویه تسلیحاتی صحبت کرده بود، واقعاً قصد نداشت این برنامه‌ها را اجرا کند. در واقع او اصلاً دلش نمی‌خواست برای ایران مشکلی پیش بیاید. کارتر، سولیوان را که یک آدم واقع‌بین و دیپلمات کاملاً حرفه‌ای بود، به عنوان سفیر به ایران فرستاد تا به شاه اطمینان بدهد که امریکا همچنان حامی اوست. پیش از آنکه سولیوان به ایران برود، کارتر در ملاقاتی به او گفت که نمی‌خواهد در ارتباط با حقوق بشر، هیچ فشاری به شاه وارد شود. کارتر می‌خواست امریکا همان روابط گذشته را با شاه داشته باشد.»‌به نظر من همین چند جمله به اندازه یک کتاب گویاست و جواب کسانی را می‌دهد که معتقدند سیاست حقوق بشری کارتر باعث و بانی انقلاب اسلامی ایران بود. چنین چیزی واقعیت ندارد.

برخی معتقدند دوران قبل، به خاطر فروش بالای نفت بهترین دوره ایران بوده است. در اینجا سؤال پیش می‌آید که چرا مردم کشوری که چنین وضعیت خوبی دارند، یکمرتبه دست به چنین انقلابی می‌زنند؟
ما هم همین سئوال را از طرفداران نظام سلطنتی و کسانی که می‌گویند آن دوره خیلی عالی بوده می‌پرسیم که ایران چه مردم نادانی دارد که در یک دوره طلائی عالی و در شرایط اقتصادی بسیار مطلوب علیه آن شرایط قیام می‌کنند. آیا این اصلاً قابل قبول است که مردمی در رفاه زندگی کنند و کشورشان هم رو به ترقی باشد و ضد همان نظام قیام کنند. واقعیت این است که تمام برنامه‌های اقتصادی شاه به گفته همه تحلیلگران اقتصادی آگاه، حتی در درون نظام سلطنتی، به شکست انجامیده بود.

چطور؟ یعنی در فروش نفت…
آن روز‌ها بالا‌ترین صادرات نفت را داشتیم و روزی ۶ میلیون بشکه نفت صادر می‌کردیم. جمعیت ایران حدوداً ۳۰ الی ۳۵ میلیون نفر بود. البته عده‌ای می‌گویند که ما آن روز نفت را بشکه‌ای ۷ و نهایتاً ۱۰ دلار می‌فروختیم و امروز ۷۰، ۶۰ دلار می‌فروشیم و یادشان نمی‌آید که دلار هم یک پول جهانی و دچار تورم است. در آن روز تورم جهانی به این شکل نبود؛ بنابراین در آن موقع ایران از لحاظ تولید ثروت وضع بسیار خوبی داشت، اما این ثروت کجا خرج می‌شد؟ آیا همه روستا‌های ایران که الان برق دارند، در آن زمان داشتند؟ جاده‌های روستائی این قدر توسعه پیدا کرده بودند؟ آیا راه‌آهن تا این میزان توسعه پیدا کرده بود؟ این همه سد ساخته شده بود؟ در حالی که روستا‌ها امروزه با وجود همه مشکلات و محاصره چهل ساله اقتصادی کشور، آب و برق و تلفن و گاز و پوشش اینترنتی دارند و در کشور چنین پیشرفت‌هایی حاصل شده‌اند. بعضی‌ها تصور می‌کنند جمهوری اسلامی فقط چند سال است که در محاصره اقتصادی قرار دارد، در حالی که ما تقریباً از اول انقلاب و به‌طور مشخص از بعد از ماجرای گروگان‌گیری گرفتار محاصره اقتصادی شدیم تا به امروز. با وجود محاصره اقتصادی چهل ساله و جنگ تحمیلی هشت ساله سازندگی بی نظریری در کشور شده که در هیچ دوره از تاریخ ایران سابقه نداشته است.

درآمدی که از تولید نفت بدست می‌آمد، صرف چه مسایلی می‌شد؟
عمده درآمد ایران خرج خرید اسلحه از امریکا می‌شد. یعنی ما بخش عمده‌ای از نفتمان را به جهان غرب، مخصوصاً امریکا و شرکت‌های امریکائی می‌فروختیم و دلاری را که می‌گرفتیم دوباره به امریکا می‌دادیم و اسلحه می‌خریدیم. کسی که اهل اقتصاد است می‌داند که این چه جور معامله‌ای است. بخشی را هم برای خرید موادغذائی و سایر کالا‌های مصرفی می‌دادیم و عملاَ چیزی برای توسعه باقی نمی‌ماند. در زمان پهلوی دوم ما ۳۰ میلیون جمعیت داشتیم و از نظر موادغذایی حدود ۸۰ درصد به خارج وابسته بودیم. مثلا در آن دوره قسمت اعظم گندم مصرفی ایران از خارج وارد می‌شد در حالی که چندین سال است با جمعیت نزدیک به ۷۰ میلیون از نظر تولید گندم خودکفا شده‌ایم. در سال‌هائی هم که ناچاریم از خارج گندم بخریم، در مقایسه با تولید ملی‌مان بسیار میزان ناچیزی است. ضمناً از یاد نبریم که این کار‌ها در فاصله‌ای انجام شده‌اند که کشور ما ۴۰ سال است که در تحریم به سر می‌برد و دچار مشکلات جهانی و اقتصادی بوده است. یکی از شاخص‌های توسعه، امید به زندگی است. در سال ۵۷، یعنی آخرین سال سلطنت پهلوی، امید به زندگی برای مردان ایران زیر ۶۰ سال (حدود ۵۴ سال) بوده و امروز امید به زندگی در ایران برای مردان بالای ۷۰ (حدود ۷۶ سال) است. برنامه‌های شاه به‌قدری غلط بود که کارگزاران نظام شاهنشاهی هم از آن‌ها انتقاد می‌کردند. صحبت‌های عبدالمجید مجیدی (رئیس سازمان برنامه و بودجه)، صفی‌اصفیا (رئیس سازمان برنامه و بودجه)، هوشنگ نهاوندی (وزیر علوم)، امیرعباس هویدا (نخست‌وزیر) و خیلی‌های دیگر را که بخوانید، می‌بینید که چقدر به سیاست‌های محمدرضا انتقاد می‌کردند.

گویا وام‌هایی را هم به دولت‌های غربی می‌داده‌اند؟
بله، در آن دوران به انگلستان یک وام کلان دادند. همین طور به انورسادات. وام دادن از جیب یک ملت فقیر و بدبخت توسعه نیافته و گرسنه به کشوری مثل انگلستان، چیزی جز مزدوری است؟ سلطنت‌طلب‌ها می‌پرسند که شاه چرا سقوط کرد؟ به همین دلایل. همان موقع هم مردم ایران می‌گفتند تو چرا چند میلیارد به انگلستان وام می‌دهی، در حالی که وضع کشور خودمان این جور است؟

با توجه به اینکه شما سیاست حقوق بشری کارتر را عامل سقوط رژیم پهلوی نمی‌دانید، بفرمایید زمینه‌های داخلی سقوط رژیم پهلوی کدامند؟
به نظر من مهم‌ترین عامل داخلی سقوط شاه، نه وابستگی او به خارج بود، نه غلط بودن سیاست‌های اقتصادی و نه حتی اختناق و فشار. این‌ها دلایل بعدی بودند. عامل اصلی سقوط رژیم پهلوی عامل فرهنگی بود. تضاد فرهنگ حاکم یا فرهنگی که رژیم شاهنشاهی تبلیغ می‌کرد با فرهنگ ملی و دینی و هویت تاریخی ملی ایران فوق‌العاده زیاد بود و همین عامل، مردم ایران را روز به روز از شاه و رژیم شاهنشاهی دورتر و دورتر کرد. گیریم که این فرضیه غلط را بپذیریم که وضع اقتصادی مردم ایران خوب بوده است. سئوال این است که پس چرا علیه رژیم شاه قیام کردند؟ مهم‌ترین دلیلش همین مسئله‌ای است که به آن اشاره کردم. مردم می‌دیدند نظامی سرکار است که گوئی با هویت ملی ایرانی‌ها سرجنگ دارد. اصلاً در انقلاب ایران زمینه داخلی، زمینه خارجی را ساخت و نه برعکس. زمینه داخلی باعث شده بود که خارجی‌ها نتوانند آن وضع را تحمل کنند. در یک نقطه مهم جهان، کشوری را که با ۲۵۰۰ کیلومتر مرز با اتحادجماهیرشوروی، انقلابی شده بود را که نمی‌شود نادیده گرفت. شش ماه بود که همه کار‌ها در ایران خوابیده بود. علاوه بر اینکه چند ماه بود که نفتی صادر نشده بود آن هم در آن برهه که جهان به نفت ایران وابسته بود. الان وابستگی جهان به نفت ایران خیلی کمتر از آن موقع است. به هر حال این وضعیت برای غرب غیرقابل تحمل بود و باید می‌نشستند و درباره این قضیه فکری می‌کردند که کردند. منظورم گوادلوپ است.

بدنیست به نمونه‌هایی از تضاد فرهنگی رژیم پهلوی اشاره بفرمایید؟
حتما قضیه جشن هنر‌شیراز را شنیده‌اید. در جشن هنرشیراز ماجرائی اتفاقی افتاد که سفیر انگلستان به شاهنشاه گفت که اگر چنین نمایشنامه‌ای در لندن هم اجرا می‌شد، انقلاب می‌شد. در آن روز‌ها هنوز بحثی هم از انقلاب در بین نبود، ولی شما ببینید که مردم متدین را در ماه رمضان چقدر خشمگین کردند که حتی سفیران امریکا و انگلیس هم به این نمایش انتقاد کردند. برای انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها که این چیز‌ها مسئله‌ای نبود، ولی ببینید قضیه چقدر حاد بود که این‌ها هم اعتراض می‌کردند. گوئی محمدرضا پهلوی آمده بود کارهائی را انجام بدهد که مردم ایران را از دست خودش خشمگین کند و مورد نفرت مردم ایران قرار بگیرد. من چه آن موقع که جوان بودم و به کار‌های شاه نگاه می‌کردم و چه حالا که به عنوان مورخ، آن دوره را مرور می‌کنم، همیشه این شعر فردوسی یادم می‌آید که،» چو تیره شود مرد را روزگار/ همه آن کند که‌اش نیاید به کار». شاه هر کاری می‌کرد به ضرر خودش بود و تیشه به ریشه خودش می‌زد.

اشاره کردید که مهم‌ترین عامل سقوط رژیم شاه عنصر فرهنگی بود. می‌دانیم برنامه‌های فرهنگی ایران را از زمان رضاشاه به بعد خارجی‌ها طراحی می‌کردند، بنابراین آیا نمی‌شود علت سقوط رژیم پهلوی را دست‌کم تا حدودی به خارجی‌ها نسبت داد؟
رضاشاه و محمدرضا شاه انگار مأموریت داشتند که با دین اسلام مبارزه کنند. آن‌ها به‌رغم شعار‌های ملی‌گرایانه‌ای که می‌دادند، حتی با هویت ملی هم سر ستیز داشتند و هر دو کلنگ برداشته بودند و تیشه به ریشه هویت ملی ایران می‌زدند.

از جمله برنامه‌هایشان هم تغییر سبک زندگی مردم بود.
برخلاف سنت‌هایی ملی و اسلامی ایران، شیوه‌های زندگی امریکایی مثل آزادی رابطه پسر و دختر تبلیغ می‌شد و رادیو و تلویزیون و رسانه‌ها وظیفه این تبلیغ را به عهده داشتند. یکی از نمود‌های برجسته استقلال یک کشور استقلال فرهنگی است. آیا محمدرضا شاه پهلوی در برابر خارجی‌ها شخصیت فرهنگی مستقلی داشت؟ به خاطر دارم پادشاه مالزی به لندن رفته بود و مهمان ملکه الیزابت بود. روزنامه‌ها عکسی از پادشاه مالزی و همسر و دخترش در کاخ سلطنتی انگلستان انداخته بودند. آن عکس را پیدا کنید و ببینید که همسر و دختر پادشاه یک کشور وابسته به بلوک غرب ـ. مالزی در آن روز‌ها مثل حالا نبود ـ. با حجاب کامل در کاخ سلطنتی انگلیس نشسته‌اند. در همان زمان محمدرضا پهلوی و ملکه‌اش فرح پهلوی و دخترهایش هم در کاخ باکینگهام با ملکه ملاقات داشتند. سر و وضع این‌ها را هم در عکس‌ها ببینید. خاندان پهلوی و به تبع آن‌ها دولتمردان رژیم پهلوی اساساً شخصیت مستقل فرهنگی نداشتند.

به مذهب اشاره کردید. علاوه بر خود محمدرضا پهلوی که به مذهبی بودنش پافشاری داشت، سلطنت‌طلب‌ها هم می‌گویند اتفاقاً، چون او یک فرد مذهبی بود به تسریع سقوط خود کمک کرد.
کلمه مذهبی معنای مبهمی دارد. مذهبی به چه کسی می‌گویند؟ به نظر بنده مذهبی کسی است که مقید به اوامر و نواهی شرعی باشد. صرف لقلقه زبان که کسی بگوید من به خدا ایمان دارم و به عنوان تشریفات، گاهی در صحبت‌هایش اسمی از ائمه ببرد یا به صورت تشریفاتی در روز اعیاد قربان و فطر و غدیر آئین سلام برگزار کند، این که مذهبی بودن نیست. رفتار‌های شخصی محمدرضا پهلوی را در خاطرات اسدالله علم، وزیردربار و یارغار شاه بخوانید. همین طور از بعضی از گزارش‌های دیپلمات‌ها و مشاهدات فراوان افراد کاملاً بر‌می‌آید که او اصولاً از نظر اخلاقی فرد فوق‌العاده فاسد و پلیدی بوده است. فقط یک مثال ساده می‌زنم که پادشاه یک کشور اسلامی، همزمان با زنان متعدد، حتی زنان شوهردار رابطه داشته است. یک دیپلمات امریکائی این موضوع را به خارج گزارش کرده است. اسدالله علم هم شرح عیاشی‌هایشان را نوشته است. این که از نظر اخلاق. از نظر شرب مسکرات هم که عکس‌های متعددی از او هست. پادشاهان سعودی اگر هم از این کار‌ها بکنند، دست‌کم عکسش را در روزنامه‌ها چاپ و احساسات دینی مردم کشور خودشان را جریحه‌دار نمی‌کنند، ولی برای شاه و خانواده‌اش اصلاً مهم نبود و کتمان نمی‌کردند.

مقصودشان این است که او، چون رأفت داشت مردمی که تظاهرات می‌کردند را نکشت.
آیا در ۱۵ خرداد ۴۲ یا ۱۷ شهریور مردم را نکشت؟ آیا در آن دوران اعدام‌های متعدد نداشتیم؟ شاهنشاه آریامهر موقعی از ایران رفت که به او ثابت شد که با کشتن چیزی درست نمی‌شود. اصلاً نوع انقلاب و رهبری آن به گونه‌ای بود که در این اواخر حتی نیازی به درگیری رو در رو هم نبود. تصور کشوری را بکنید که تمام بانک‌هایش نه برای یک روز و دو روز که ماه‌ها تعطیل بودند. تمام مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها هم همین طور. در چنین شرایطی اصلاً لازم نیست مردم به خیابان بیایند و تظاهرات کنند و شعار بدهند. در خانه‌هایشان هم که می‌نشستند و کاری هم که نمی‌کردند، رژیم سقوط می‌کرد. اعتصاب حتی به نهاد‌های امنیتی و نظامی و پلیسی شاه هم کشیده بود و این اواخر سربازان که از پادگان‌ها فرار می‌کردند هیچ، بسیاری از افسران و درجه‌داران هم سرکارشان حاضر نمی‌شدند و رژیم عملاً از بین رفته بود. رژیم با این وضعیت می‌خواست چه کار کند و چه کسی را بکشد؟ موقعی که به شاه ثابت شد که دیگر با کشتن چیزی درست نمی‌شود، گذاشت از مملکت رفت.

سلطنت‌طلبان تشکیل کنفرانس گوادلوپ و آمدن هایزر به ایران را از جمله عوامل سقوط رژیم پهلوی می‌دانند. شما چقدر با این نظر موافق هستید؟
در روز‌های اوج‌گیری انقلاب، شاه دیگر نمی‌توانست در برابر رهبری انقلاب و مردم به پا خاسته ایران تاب بیاورد؛ لذا وقتی به سران کشور‌های غرب ثابت شد که دیگر نگه‌داشتن این شاه امکانپذیر نیست و هر قدر که او را نگه دارند، ممکن است به ضرر خودشان تمام شود و شوروی برای ورود به ایران مستمسک پیدا می‌کند و ایران ممکن است به دامن بلوک شرق بیفتد، در گوادلوپ جلسه تشکیل دادند و به شاه که مزدور خودشان بود گفتند از کشورت برو بیرون، چون ما دیگر نمی‌توانیم تو را نگه داریم. اما یک پادشاه مستقل چرا باید به حرف هایزر (Robert Hyser) و امثالهم گوش بدهد و از ایران برود؟ این پادشاه قدرتمند مذهبی مستقل چرا باید به توصیه هایزر در به در دنبال کسی بگردد که زودتر او را نخست‌وزیر کند و بعد هم از ایران فرار کند؟ اگر شاه آدم مستقلی بود توی گوش هایزر می‌زد و می‌پرسید تو چه کاره هستی که به من می‌گوئی برو؟ من پادشاه این کشور هستم. بدیهی است که شاه مستقل نبود. از طرفی اگر خاطرات هایزر، سولیوان و نقل قول‌های افسران ایران در آن زمان، مخصوصاً فرماندهان نیروی‌هوایی را که بیشتر با هایزر در تماس بوده‌اند بخوانید، بسیار متأسف خواهید شد، چون اوضاع آن روز‌های شاه بسیار رقت‌بار و وابستگی و عجز او در برابر امریکا کاملاً معلوم است. در واقع عملکرد امریکایی‌ها را باید در سه مرحله خلاصه کرد:نخست احساس ناتوانی در برابر فشار مردم انقلابی و مصالحه‌ناپذیر، مرحله بعد تلاش برای آلترناتیو‌سازی و درنوبت آخرتسلیم در برابر خواست ملت و نهایتاً رضایت دادن به رفتن شاه. به این مراحل باید دقیقا دقت شود تا در نتیجه‌گیری، دچار اشکال و اشتباه نشویم.

عده‌ای از سلطنت طلبان با انکار ضعف محمدرضا در برابر غرب، معتقدند، چون امریکا با سران جدید حکومت ایران به توافق رسیده بود، تصمیم به حذف پهلوی گرفت.
آیا سندی هم دارند که به توافق رسیده بودند؟ همه اسنادی که از سفارت امریکا به دست آمده منتشر شده‌است. مذاکرات دیپلمات‌ها و مأموران سیاسی امریکا در تهران با به اصطلاح عده‌ای از رهبران اپوزیسیون موجود است. آیا سندی برای مذاکره با یک عنصر کلیدی انقلاب و به تفاهم رسیدن با او دارند؟ اگر دارند این سند را رو کنند. آدم همین طوری که نمی‌تواند حرف بزند و بگوید این‌ها به تفاهم رسیدند. از آذر ماه ۵۷ که مشخص شده بود که شاه ماندگار نیست، امریکا‌ئی‌ها برای کسب اطلاعات و آگاهی از اوضاع، با بعضی از چهره‌های اپوزیسیون ایران تماس داشتند. آن‌ها خودشان هم نوشته‌اند که فلانی آمد و این حرف‌ها زده شدند. اگر هم نگفته باشند، در اسناد منتشر شده است. با چه کسانی؟ با کسانی که نوعاً طرفدار سیاست امریکا بودند و اگر هم وابسته نبودند، حداقل برای امریکا قابل قبول بودند. از جمله جریان‌های ملی و ملی‌مذهبی‌ها. همان‌ها هم می‌گفتند دیگر نمی‌شود شاه را نگه داشت.

وضعیت روحی این آدم تا چه حد در سقوط وی موثر بوده است؟
محمدرضا آدم بسیار ترسوئی بود. نمونه‌اش ۲۵ مرداد ۳۲ است که کودتای شاهنشاهی شکست خورد و مصدق فرمان بجوانان ایرانیری خودش را نپذیرفت و شاه با عجله و با سر و وضعی نامرتب زنش را برداشت و از ایران فرار کرد. وقتی هواپیمای این‌ها در فرودگاه بغداد به زمین نشست، یک لباس درست و حسابی به تن شاه و ملکه ایران نبود. شاه بسیار آدم بزدل و ترسوئی بود. حتی در قضیه ۱۵ خرداد ۴۲ هم علم و بعد‌ها فردوست، قضیه ترس و بزدلی او را گزارش کرده و نوشته‌اند که آدم قوی الاراده‌ای نبود. در این اواخر قدرت تصمیم‌گیری را هم از دست داده بود، چون مرض لاعلاجی گرفته بود که کسی جز خودش هم از آن خبر نداشت.

از چه روی پس از چهل سال بار دیگر سرویس‌های اطلاعاتی و جاسوسی انگلیس، امریکا و اسرائیل تصمیم به احیاء جریان سلطنت‌طلب گرفته‌اند؟
از اوایل قرن بیستم تا پایان این قرن، یعنی از ۱۹۱۰ تا ۲۰۰۰، در کل این صد سال، تعداد زیادی از رژیم‌های سلطنتی در گوشه و کنار جهان سقوط کردند. در آسیا چین، لائوس، کامبوج، افغانستان، در اروپا امپراتوری‌های روسیه، عثمانی، اتریش‌ـ مجارستان، آلمان، ایتالیا، یونان، یوگسلاوی، بلغارستان، آلبانی، در آفریقا اتیوپی، در خاورمیانه عربی، یمن و مصر و آخرین نظام شاهنشاهی‌ای که در قرن بیستم سقوط کرد نظام ایران به عنوان قدیمی‌ترین نظام شاهنشاهی جهان بود. این همه نظام سلطنتی از اول تا آخر قرن بیستم سقوط کردند، ولی هرگز اتفاق نیفتاد که این سلطنت‌ها دوباره اعاده بشوند. در ایران هم تاریخ هرگز اعاده یک خاندان را نشان نداده است. خاندان صفوی با آن همه قدرت و عظمت و نفوذش که حتی شایع شده بود که این سلطنت به دولت امام زمان (عج) متصل خواهد شد، رفت. بعد هم که قاجار آمد و رفت؛ بنابراین در ایران هیچ خاندانی اعاده نشده. در جهان هم رژیم سلاطنتی‌ای اعاده نشده است؛ بنابراین تاریخ برای سلطنت‌طلبان امیدی را رقم نمی‌زند. از نظر شرایط اجتماعی و سیاسی هم باید زمینه‌ای وجود داشته باشد و سلطنت باید مقبولیتی داشته باشد. آیا مردم ایران در حال حاضر در تدارک یک رژیم سلطنتی هستند و می‌خواهند ولیعهد سابق را بیاورند و پادشاه کنند؟ چنین چیزی را هم که مشاهده نمی‌کنیم.

بی‌رغبتی رضاپهلوی در دهه اول پس از انقلاب نسبت به سلطنت معلول چه عواملی بود؟
یکی از اقوام رضا پهلوی به نام احمدعلی انصاری…

پسرخاله فرح.
بله، آدم مذهبی و اهل نماز و اجتناب از کبائر بود و مدت‌های طولانی امین و مشاور مالی رضا پهلوی بود. ببینید که از این بچه چه چیزهائی را تعریف کرده است. البته رضا پهلوی هم هرگز جوابش را نداده است. رضا پهلوی بچه عیاشی بود که پول کلان بادآورده‌ای به دستش رسیده بود و در محیط آزاد و مرفه امریکا بهترین زندگی را داشت و دلیلی نمی‌دید که پادشاه بشود و دنبال دردسر بگردد. ولی آن قدر دورش جمع شدند و بادش کردند تا بالاخره از دوره جوانی و خوشگذرانی که گذر کرد، تحت تأثیر یک عده چاپلوس که لابد او را اعلیحضرت خطاب کردند، باورش شد که می‌تواند در ایران مؤثر باشد. این اولین و بهترین حالت قضیه است. حالت دوم این است که آنجا امریکاست و CIA فعال است و همه آدم‌هائی را که که احتمال دارد روزی به دردش بخورند به کار می‌گیرد. منظورم از به دردبخور بودن این نیست که مثلاً امید دارد که رضا پهلوی به ایران برگردد، بلکه از او به عنوان یک عامل جنگ روانی و تبلیغاتی و اهرم فشار و امثالهم استفاده می‌کند. حالا تصورش را بکنید که CIA بتواند رضا‌پهلوی را آن قدر بزرگ کند که تبدیل به یک مسئله بشود. مگر چقدر می‌تواند از او برای اعمال فشار استفاده کند؟ ضمن اینکه مخالفان دیگر ایران به‌قدری ضعیف و نحیف و فاقد پایگاه ملی و مردمی شده‌اند که هیچ یک از آن‌ها نتوانستند در طول این چهل سال خودی نشان بدهند. نه جبهه‌ملی، نه سازمان تروریستی مجاهدین که می‌دانید چقدر منفور مردم ایران است و CIA می‌داند که این سازمان و امثال آن اصلاً در ایران جایگاهی ندارند. همین طور چپ‌ها و کمونیست‌ها نتوانستند در میان ملت ایران پایگاهی را به دست بیاورند. CIA در مقایسه با آن‌ها تشخیص داده که باز وضع رضا پهلوی بهتر از آنهاست و حالا به عنوان اهرم فشار و جنگ روانی و با این امید که ممکن است روزی به دردی بخورد، او را به بازی گرفته است.

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.

  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

مواد لازم


۴۵۰ گرم سیب زمینی شیرین (برش داده شده به صورت مکعبی)


۳ نوار بیکن بوقلمون


سه‌چهارم پیمانه ماست ایسلندی


یک‌دوم فنجان لوبیا سیاه (کم سدیم)


نصف فنجان ذرت


یک‌سوم فنجان پیازچه (خرد شده)


نصف فنجان جوانه گندم


۴۰ گرم پنیر سیامزگی


۴۰ گرم پنیر موزارلا کم چرب


فلفل هالوپینو


نمک و فلفل به مقدار لازم


زمان آماده سازی: ۱۵ دقیقه زمان پخت: ۲۵ دقیقه زمان کل: ۴۰ دقیقه


فر را روی دمای ۱۸۰ درجه سانتی‌گراد تنظیم کنید.


سیب زمینی را به قطعات مکعبی خرد کنید. سپس مقداری روغن نارگیل روی آن‌ها اسپری کنید و کمی فلفل و نمک دریایی روی آن بپاشید. سیب زمینی‌ها را روی کاغذ فر قرار دهید. به مدت ۲۵ دقیقه آن‌ها را داخل فر بپزید تا کاملا نرم شوند.


بیکن‌ها را به قطعات کوچک برش دهید.


پیاز را خرد کنید. پنیر سیامزگی و موزارلا را هم خرد کنید. (اگر از موزارلای توپی استفاده می‌کنید، می‌توانید آن‌ها را به صورت درسته روی سالاد بچینید)


یک کاسه بزرگ بردارید. سیب زمینی‌ها، پیازچه، بیکن، ذرت، ماست، پنیر سیامزگی، پنیر موزارلا، فلفل هالوپینو، نمک و فلفل و جوانه گندم را داخل کاسه بریزید. همه مواد را با هم مخلوط کنید. به وسیله سلفون روی ظرف را بپوشانید و سالاد را به مدت نیم ساعت داخل یخچال قرار دهید تا مزه‌ها به خورد هم بروند.


سالاد سیب زمینی شیرین ما آماده استو داخل ظرف مناسب سرو کرده و نوش جان کنید.


این سالاد دارای ۳ گرم چربی، ۱۱ گرم پروتئین، ۳۱ گرم کربوهیدرات و ۱۹۶ کالری است.اخبار ۲۴ ساعت گذشته جوانان ایرانی را از دست ندهید


 



  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

چندی پیش که به دیدار معصومه عاشری مادر شهید علی قزلباش رفتیم و گفت‌وگو با ایشان را نیز منتشر کردیم، متوجه شدیم خانواده قزلباش دو شهید به نام علی قزلباش دارند! از مادر شهید در خصوص دومین علی پرسیدیم که گفت: محمدعلی پسرعموی پسرم بود که در فامیل او را علی صدا می‌کردیم. به همین خاطر خیلی‌ها فکر می‌کنند خانواده ما دو شهید به نام علی قزلباش دارد. فرصت را غنیمت شمردیم و با هماهنگی مادر شهید علی قزلباش گفت‌وگویی نیز با ربابه صحبتی مادر شهید محمدعلی قزلباش ترتیب دادیم؛ شهیدی که سال ۶۶ و در ۱۵ سالگی آسمانی شد.

گویا در اقوامتان شهید زیاد دارید؟
بله، علی قزلباش، پسرم محمدعلی قزلباش، پسرعموی دیگرشان داوود قزلباش و… از شهدای این فامیل هستند. در خانواده ما هم جوان‌ها انقلابی و جبهه‌ای بودند هم پدرانشان. به این ترتیب از میان رزمنده‌های این خانواده چندین شهید و جانباز تقدیم شد.

پسرتان چند سال داشت که به جبهه رفت؟
علی (محمدعلی) متولد سال ۱۳۵۱ بود. سال ۶۶ فقط ۱۵ سال داشت که تصمیم گرفت به جبهه برود. از نظر من که مادرش بودم، هنوز خیلی کوچک بود. پیشم آمد و گفت: می‌خواهد به جبهه برود. جا خوردم. سال قبلش پسرعموی پسرم، علی قزباش، شهید شده بود. مخالفت کردم و گفتم تو هنوز دیپلمت را نگرفته‌ای. بمان حداقل دیپلم بگیر بعد برو. ضمناً همسر و دیگر پسرم هم در جبهه بودند. همین را به او گفتم که آن‌ها جبهه هستند و ما سهممان را به جنگ ادا کرده‌ایم. تو بمان بزرگ‌تر که شدی برو، اما پسرم اصرار داشت که به جبهه برود. می‌گفت: جنگ کوچک و بزرگ ندارد. امام فرموده در راه خدا قیام کنید و من هم می‌خواهم به حرف رهبرم عمل کنم. علی مخفیانه دست توی شناسنامه‌اش برده بود. تاریخ تولدش را روی کپی شناسنامه بزرگ‌تر کرده بود. من هم وقتی دیدم این همه شوق دارد، قبول کردم، اما به شرطی که در جبهه درسش را ادامه بدهد. چشم گفت و راهی شد.

در همان اولین اعزام به شهادت رسید؟
پسرم اول سه ماه آموزشی رفت. بعد چند روز مرخصی بود تا اینکه زمان اعزامشان رسید. روزی که می‌رفت گفت: قول می‌دهم سه ماه دیگر برگردم. برگشت، اما روی دست مردم و درون یک تابوت. از نظر من علی به قولش عمل کرد. گفته بود سه ماه دیگر برمی‌گردم و برگشت.

در چه عملیاتی به شهادت رسید؟
سال ۶۶ در عملیات بیت‌المقدس ۲ به شهادت رسید. این پسر فکر و ذهنش پیش رزمنده‌ها بود و عاقبت هم خودش در لباس یک رزمنده شهید شد. یادم است وقتی که سنش به جبهه قد نمی‌داد، من برایش یک جفت جوراب خریده بودم، اما ندیدم که آن‌ها را بپوشد. یک بار پرسیدم: «علی جان چرا جوراب‌ها را پایت نمی‌کنی؟ چرا آن‌ها را نمی‌پوشی؟» گفت: «شما چه کار به جوراب‌های من دارید؟ نتوانستم آن‌ها را بپوشم.» خلاصه آن روز جواب درستی به من نداد. بعد‌ها فهمیدم همان یک جفت جوراب را برای کمک به جبهه‌ها فرستاده است.

به نظر شما چه عواملی باعث می‌شد تا نوجوان‌هایی مثل علی در آن سن کم بصیرت لازم را برای حضور در جبهه‌ها داشته باشند؟
علی از نسلی بود که در مسجد بزرگ شده بودند. پسرم از کوچکی در تعمیر مسجد امام خمینی فعالیت می‌کرد. به آنجا می‌رفت و داوطلبانه کار می‌کرد. علی از همان کودکی اهل مسجد و نماز بود. به نماز شب و تلاوت قرآن خیلی اهمیت می‌داد. حضور در مسجد، خواندن نماز و انس با قرآن باعث شد که این جوان‌ها زود مرد شوند و بصیرت زیادی داشته باشند.

چه خاطره‌ای از محمدعلی در ذهنتان ماندگار شده است؟
وقتی علی درس می‌خواند، از مدرسه می‌خواستند آن‌ها را به مشهد ببرند. مبلغی از هزینه سفر را هم از دانش‌آموزان می‌گرفتند. آن موقع خیلی وضعمان خوب نبود. با این وجود به علی گفتم هزینه سفرت را من می‌دهم. قبول نکرد. گفت: مادرجان خودم کار می‌کنم و هزینه سفر را جور می‌کنم. همین کار را کرد و با دستمزد خودش به پابوس امام رضا (ع) رفت. این پسر طبع بلندی داشت. بعد‌ها از همرزمانش شنیدم که توی جبهه مخفیانه پوتین همرزمانش را واکس می‌زد، لباس‌هایشان را می‌شست و کار‌های همرزمانش را مخفیانه انجام می‌داد. دوستانش می‌گفتند ما وقتی علی شهید شد متوجه کارهایش شدیم. پسرم با گلوله‌ای که به پیشانی‌اش اصابت کرد، به شهادت رسید.

  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

به گزارش سی ان بی سی، بررسی‌های آماری نشان می‌دهد هنوز بیش از ۷۰۰۰ خانوار در این کشور زندگی می‌کنند که در خانه‌های آن‌ها تنها یک تلویزیون سیاه و سفید برای مشاهده برنامه‌های مختلف وجود دارد.


بررسی‌های نهاد دولتی TV Licensing در این کشور، نشان می‌دهد علیرغم مهاجرت بسیاری از شهروندان به تلویزیون‌های فوق دقیق قابل اتصال به اینترنت هنوز اقلیت کوچکی به همان شیوه قدیمی تلویزیون نگاه می‌کنند.


بر اساس بررسی‌های سازمان مذکور تنها در لندن ۱۷۶۸ خانوار دارای تلویزیون سیاه و سفید هستند و در برخی شهر‌های بزرگ دیگر این کشور نیز این مساله کماکان رایج است. به عنوان مثال در منچستر ۳۹۰ خانوار از تلویزیون‌های مذکور استفاده می‌کنند.


بر اساس آمار موجود نیمی از تلویزیون‌های موجود در انگلیس قابلیت اتصال به اینترنت را دارند. پخش رنگی برنامه‌های تلویزیونی در انگلیس از سال ۱۹۶۷ آغاز شد و در همان زمان بسیاری از مردم با تلویزیون‌های سیاه و سفید خداحافظی کردند. تا سال ۲۰۰۰ حدود ۲۱۲ هزار خانوار هنوز مالک تلویزیون‌های سیاه و سفید بودند که بعد از ۱۸ سال تعداد آن‌ها بسیار کمتر شده است.


هنوز مشخص نیست چرا این افراد به استفاده از تلویزیون‌های قدیمی اصرار دارند. اما به نظر می‌رسد یکی از علل این مساله هزینه کمتر پرداختی بابت مالکیت و مشاهده برنامه‌های تلویزیونی باشد. در انگلیس برخلاف بسیاری از کشور‌های جهان افراد باید بابت مشاهده برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی مالیات پرداخت کنند که این رقم در مورد تلویزیون‌های سیاه و سفید حدود ۶۵ دلار در سال است، اما در مورد تلویزیون‌های رنگی به بیش از ۱۹۲ دلار در سال افزایش می‌یابد. ولی به نظر می‌رسد این کار برای برخی افراد جنبه نوستالژیک دارد و از خاطره بازی با تلویزیون‌های قدیمی لذت می‌برند.اخبار ۲۴ ساعت گذشته جوانان ایرانی را از دست ندهید



  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

شهید مصطفی حسینی از شهرستان لنگرود استان گیلان پیک یکی از گردان‌های لشکر ۲۵ کربلا بود که در سن ۱۸ سالگی حین رساندن آخرین پیام به همرزمانش به شهادت رسید. مصطفی در عملیات رمضان پیام فرمانده را به جمعی از رزمندگان رساند تا از خاکریز پایین بیایند و در تیررس مستقیم گلوله‌های دشمن نباشند، اما خود در این راه شهید شد و فرمانده‌اش لحظه آسمانی شدن او را به ثبت رساند. با جست‌وجو‌هایی که انجام دادیم، سردار محمدجواد اسلامی فرمانده گردان و برادر شهید حسینی را یافتیم تا در گفت‌وگو با ما روایتگر ایثار و ازخودگذشتگی این شهید ۱۸ ساله دفاع مقدس باشند.

شهید مصطفی حسینی در عملیات رمضان پیک گردانی بود که شما فرمانده‌اش بودید. چطور شد ایشان را به عنوان پیک انتخاب کردید؟

آشنایی من با آقا مصطفی به تشکیل تیپ کربلا برمی‌گردد. این تیپ بعداً به لشکر ۲۵ کربلای مازندران تبدیل شد. تیپ ما قبل از عملیات طریق‌القدس تشکیل شد. من از بنیانگذاران این تیپ بودم که در عملیات طریق‌القدس، بیت‌المقدس و فتح‌المبین حضور داشت. فرمانده تیپ هم برادر مرتضی قربانی بود. ایشان به من و به دیگر فرماندهان گردان‌ها مأموریت داد نیرو‌هایی را که تازه به منطقه اهواز آمده بودند در گردان خودمان سازماندهی و آماده عملیات کنیم. به طور طبیعی گردان‌هایی که در عملیات متعددی شرکت می‌کردند، بخشی از نیرو‌های خود را از دست می‌دادند. به‌ویژه اینکه معمولاً مأموریت نیرو‌ها ۴۵ یا ۶۰ روزه بود و در پایان هر عملیات، دوره نیرو‌ها به پایان می‌رسید و عده‌ای هم در هر عملیات شهید، اسیر یا جانباز می‌شدند.

نیرو‌های جدید مورد نظر ما حدود ۴ کیلومتری جاده اهواز- خرمشهر در یک هنرستان مستقر بودند. در سازماندهی برای هر گردان یک نفر را به عنوان پیک انتخاب کردیم که مهم بود. چون پیک باید آدمی هوشیار و زرنگ و شجاع باشد.
رانندگی موتورسیکلت و خودرو تا راندن تانک و نفربر و حتی قایق را بلد باشد و ضمن اینکه آموزش می‌دید باید آمادگی قبلی هم داشته باشد. مهم‌تر اینکه جان‌برکف هم باشد، چون یک زمانی امکان داشت فرمانده در وضعیتی دشوار به او پیامی بسپرد و او مجبور بود از میدان مین یا کمین یا از زیر آتش دشمن عبور کند. به هر حال وقتی قرار بر تعیین پیک شد، اعلام کردم چه کسی آمادگی دارد پیک گردان شود. تعدادی سؤال کردند کار پیک چیست و چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ من هم با صراحت همه این‌ها را گفتم. جالب بود که چهار، پنج نفر اعلام آمادگی کردند. بعد با همه آن‌ها صحبت کردم. به‌اصطلاح مصاحبه گرفتم تا بهترینشان را انتخاب کنم. یکی دیگر از ویژگی‌های پیک که یادم رفت بگویم این بود که باید قدرت شنوایی و انتقال مطالبش خوب باشد تا همان چیزی را که به او گفتیم دقیق به مقصد برساند. عشق و علاقه به جهاد و سابقه حضور در جبهه و خیلی موارد دیگر مورد نظر قرار گرفت تا از میان آن داوطلبان ایشان را انتخاب کردم. این را هم بگویم که آقای مصطفی حسینی لاغر بود و قد بلندی داشت. خلاصه او به عنوان پیک گردان انتخاب شد و، چون پیک با فرمانده زیاد ارتباط دارد، موجب آشنایی بیشترمان شد. آشنایی من با شهید مصطفی حسینی در جریان عملیات رمضان رقم خورد.

همانطور که از یک پیک انتظار داشتید، شهید حسینی توانست انتظارات شما را بر آورده کند؟

بله. ابتدا بگویم در مواقعی نیاز بود ما محافظ داشته باشیم. به عنوان مثال تخریبچی‌ها یا بی‌سیمچی‌ها در عملیات نمی‌توانستند از خودشان دفاع کنند، چون از کارشان بازمی‌ماندند. فرماندهی هم گاهی اینگونه بود؛ لذا محافظ به معنای امروزی منظورم نیست. مدتی که شهید حسینی را به عنوان پیک انتخاب کرده بودم، احساس رضایت داشتم و خوب از پس کار برمی‌آمد. شوخی نیست؛ شدت فشار آتش دشمن به‌خصوص در عملیات هجومی آن هم در شرق بصره به دلیل آمادگی دشمن زیاد بود. در رمضان بصره عراق به‌طور جدی در معرض تهدید ما بود. بعثی‌ها همه امکانات خود را در این منطقه بسیج کرده بودند تا مانع سقوط بصره شوند. منطقه هم یک دشت باز و به‌اصطلاح کفی بود و عراقی‌ها بر اساس تجربه‌های قبلی حتی درختچه‌های کوتاه و خار مغیلان را هم پاکسازی کرده بودند. در عملیات رمضان ما عملاً خاکریز نداشتیم. همه جا را دشمن خاکریز زده بود. وقتی ما خودمان را پشت خاکریز آن‌ها می‌رساندیم دیگر محال بود بتوانند آن را از ما پس بگیرند. برای همین نیرو‌های قوی و آموزش‌دیده بعثی در خطوط مقدم مستقر می‌شدند تا مقاومت بالاتری داشته باشند، اما وقتی این‌ها می‌شکستند، دیگر تمام بود و امکان پیشروی برای ما تا عمق عقبه خطوط دشمن وجود داشت. در عملیات رمضان هم نیرو‌های ویژه‌شان آن‌ها را در خطوط اول مستقر کردند؛ آن هم در کانال که تیربار‌ها را می‌گذاشتند و به قول ما تراش می‌زدند. اگر خوابیده و سینه‌خیز راه می‌رفتی باز مورد اصابت گلوله قرار می‌گرفتیم. گلوله‌های تانک و توپخانه و هلیکوپتر هم از بالا می‌بارید. واقعاً فشار آتش دشمن خیلی زیاد بود. حالا با همین شرایط اگر موقعیتی پیش می‌آمد که لازم بود کسی فرمانی ببرد و اقدامی بکند، یعنی همان کار پیک، به قول شهید چمران مرد از نامرد شناخته می‌شد. این شرایط برای هر پیکی یک آزمون سخت بود که ببینند چند مرده حلاج است. آقا مصطفی از این آزمون سربلند بیرون آمد. واقعاً شجاع بود و نمی‌ترسید و من کاملاً از او راضی بودم.

نحوه شهادت آقا مصطفی چطور بود؟ چه شد که در آن شرایط از شهادت ایشان عکس گرفتید؟

یک روز ساعت ۶-۵ صبح بود که تحرکات دشمن شروع شد. به سمت ما شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. هم نفربر‌ها و هم تانک‌ها آرایش دقیق نظامی گرفته بودند و این باعث می‌شد اگر یک تانک مورد هدف قرار گرفت، تانک‌های دیگر بکوبند و جلو بیایند. عده‌ای از رزمندگان پشت خاکریز مانندی برای دفاع مقابل دشمن جمع شده بودند. توپخانه را هم آماده شلیک کرده بودیم تا مانع پیشروی دشمن شود و منتظر بودیم تا هواپیما و هلیکوپتر هم از آسمان ما را پشتیبانی کنند. در این میان آقای حسینی که پیک بود را اعزام کردم تا به بچه‌ها بگوید از روی خاکریز پایین بیایند تا در معرض دید دشمن قرار نگیرند. همین که رفت پیغام را برساند دشمن اطراف خاکریز را مورد هدف قرار داد. گلوله‌های دشمن به کمر خاکریز اصابت کرد و چند نفر به شهادت رسیدند. ترکشی هم به سر آقا مصطفی خورد و من او را در حال دست و پا زدن و غرق در خون دیدم. یک لحظه به دلم افتاد که از این صحنه عکس بگیرم. صحنه بسیار عجیبی بود. پیکرش را از خاکریز پایین کشیدیم و نیرو‌های مربوط آمدند و پیکر شهدا را به عقب جبهه منتقل کردند.

مرتضی حسینی، برادر شهید
آقای حسینی کمی از خانواده‌تان بگویید

ما شش برادر و دو خواهر از خانواده‌ای بودیم که از نظر اقتصادی وضعیت ضعیفی داشت. پدرمان ابتدا در کارخانه چای کار می‌کرد که شغل دائمی نبود. وقتی نیاز داشتند از او استفاده می‌کردند و هر روز ممکن بود که بگویند دیگر سر کار نیا. چون کار نداریم و معمولاً هم شش ماه از سال کار نداشت. بعد از مدتی پدرمان در اداره برق به عنوان سیم‌بان مشغول به کار شد. چون پدرم عاشق کار بود. هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. اینطور نبود که منتظر دستور رئیس یا مسئولی باشد. حتی اگر کاری به عهده دیگری بود و او تعلل می‌کرد را انجام می‌داد و این حتی موجب اعتراض دیگران شده بود. پدرم یک ماه مانده به زمان بازنشستگی بر اثر سانحه‌ای که هنگام کار روی تیربرق رخ داد به رحمت خدا رفت. مادرمان می‌گوید بابا به اهل بیت (ع) ارادت زیادی داشت و به رزق حلال خیلی اهمیت می‌داد.

خود شما هم در جبهه‌های دفاع مقدس حضور یافتید؟

وقتی جنگ تحمیلی شروع شد من و مصطفی با هم راهی جبهه شدیم. ابتدا من در جنوب بودم و مصطفی در کردستان بود. در عملیات بیت‌المقدس حضور داشتم که مجروح شدم و برگشتم. بعد مصطفی از کردستان به جنوب رفت. دوباره من با همان وضع جانبازی به‌رغم مخالفت پزشکان به جنوب رفتم که یک هفته در قرارگاهی در جندی شاپور اهواز بودم. دوباره مجبور شدند مرا در بیمارستان امیرکبیر اراک بستری کنند که به درخواست خودم به بیمارستان شهر خودمان منتقل شدم. بعد از مدتی دوباره اعزام شدم و در پادگان شهید بهشتی اهواز، مصطفی را دیدم. او ابتدا به آمدنم اعتراض کرد و گفت: چرا پیش مادر نماندی، الان هنگام برداشت محصول چای است و او به کمک تو نیاز دارد. گفتم، چون شنیدم عملیات نزدیک است، آمدم. خلاصه مدتی ما هر دو برادر کنار هم در منطقه جنوب بودیم.

در عملیات رمضان با هم بودید؟

در این عملیات مصطفی زودتر اعزام شده بود. بعد از او من هم به پادگان شهید بهشتی اهواز رفتم و او را دیدم. اما با هم در یک گردان نبودیم. بعد از گذشت حدود یک ماه اعلام کردند که قرار است عملیات رمضان انجام شود. اسامی گردان‌ها را الان به یاد ندارم، اما گردانی که مصطفی در آن بود به عنوان گردان خط‌شکن انتخاب شد و گردانی که من بودم پشتیبان شد. قبل از اعزام به خط برای شروع عملیات مصطفی پیش من آمد و گفت: ما خط‌شکن هستیم و احتمالاً یکدیگر را دیگر نمی‌بینیم. وسایل من پیش شما باشد. هر وسیله‌ای که داشت از قبیل: ساعت، تسبیح، کفش کتانی و یک سری لباس را به من داد گفت: این‌ها را نگه دار، احتمالاً من شهید می‌شوم. گفتم ان‌شاءالله پیروز می‌شویم و با یکدیگر خداحافظی کردیم. او در همین عملیات شهید شد. اتفاقاً فرمانده گردان وی از لحظه شهادت مصطفی عکس گرفته بود. برادرم ۲۳ رمضان سال ۶۱ در ۱۸ سالگی به شهادت رسید.

چطور از شهادت برادرتان باخبر شدید؟

من در منطقه عملیاتی نزدیک دریاچه بوارین بودم که قرار شد به عقب برگردیم. در همان جا برخی دوستان به من گفتند مصطفی مجروح شده است. گفتم مجروح شده یا شهید؟ بعد به آن‌ها گفتم که خود مصطفی قبل از عملیات وسایل همراهش را به من داد و گفت: من در این عملیات شهید می‌شوم. اما با اطمینان نمی‌گفتند که شهید شده است.

وقتی به اهواز برگشتم ابتدا به بیمارستان‌های شهر رفتم، اما خبری از مصطفی نبود. به معراج شهدا رفتم، آنجا هم نبود. می‌دانستم بعد از هر عملیاتی مدتی طول می‌کشد تا هر گردان آمار‌گیری کند و اسامی شهدا، جانبازان و اسرا مشخص و اعلام شود لذا به شهرمان لنگرود برگشتم. سپاه لنگرود هم هیچ خبری از مصطفی نداشت. یک هفته‌ای گذشت تا از سپاه آمدند و خبر شهادت مصطفی را به ما دادند. بعد هم پیکر مصطفی را آوردند و دیدم همان لباس شب عملیات را بر تن دارد.

  • تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۷

حجم ویدیو: ۵٫۲۹M
|