جوانان ایرانی

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

سرویس ایران جوانان ایرانی: تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، ایران یکی از مهم‌ترین واردکنندگان محصولات کشاورزی به حساب می‌آمد، اما پس از پیروزی انقلاب بحث مهم رسیدن به خودکفایی در این زمینه، سبب شد تا بیشتر این مواد غذایی در استان‌های مختلف کشور کشت و تولید شود. در این میان استان‌های جنوبی ازجمله سیستان‌وبلوچستان، هرمزگان، بوشهر و خوزستان با توجه به ویژگی آب و هوایی خود که می‌توانند در زمستان نیز بیشتر محصولات را تولیدکنند موجب شده است در فصول سرد نیز نیاز به واردات نباشد و حتی صادرات نیز داشت؛ موضوعی که باعث شد تا درآستانه ۴۰ سالگی انقلاب، معاون امور باغبانی وزارت جهاد کشاورزی اعلام کند: «در حال حاضر ۸۵ درصد نیاز غذایی مصرفی خانوار‌های ایرانی در داخل تولید می‌شود.»

با توجه به اینکه تغییرات آب و هوایی در بیشتر کشور‌ها تولیدات مواد غذایی را تحت تأثیر خود قرار داده است، لذ این مهم باعث شده است روز به روز تولید این مواد غذایی از ارزش بالایی برخوردار شود، به طوری که این موضوع در درازمدت در مناسبات سیاسی کشور‌ها نیز تأثیر بالایی داشته است و عملاً برگ برنده‌ای به شمار می‌آید. دراین میان شرایط آب و هوایی ایران، وجود چهار فصل و حاصلخیزی زمین‌ها از مهم‌ترین دلایلی است که باعث شده کشور در زمینه تولیدات متنوع از محصولات باغی حرف‌هایی برای گفتن داشته باشد. هم اکنون علاوه بر ۲۸ استان که تنها در فصول گرم سال بیشترین توان تولید را به خود اختصاص داده‌اند چهار استان سیستان‌وبلوچستان، هرمزگان، خوزستان و بوشهر نیز علاوه بر فصول گرم سال در فصول سرد سال نیز تولیدات متنوعی دارند و حتی محصولات مازاد خود را صادر می‌کنند.

خودکفایی در تولیدات ۸۵ درصد مواد‌ غذایی

درحالی که تا قبل از انقلاب، ایران یکی از عمده‌ترین واردکنندگان برخی محصولات از جمله گندم، جو و برنج بود، اما پس از پیروزی انقلاب با تکیه بر نیرو‌های جوان و تحصیلکرده در زمینه علوم کشاورزی و سرمایه‌گذاری در زمینه استفاده از فناوری‌های نوین توانست به رشد خوبی در زمینه تولیدات محصولات کشاورزی از لحاظ کیفی وکمی برسد. معاون امور باغبانی وزارت جهاد کشاورزی دراین رابطه می‌گوید: «در حال حاضر ۸۵ درصد نیاز غذایی مصرفی خانوار‌های ایرانی در داخل تولید می‌شود.» محمدعلی طهماسبی با اشاره به وضعیت تولید محصولات کشاورزی و باغی در قبل و بعد از انقلاب می‌افزاید: «تا سال ۵۶ همه تولیدات بخش کشاورزی به ۲۶ میلیون تن در سال هم نمی‌رسید، اما حالا سالانه ۱۲۲ میلیون تن انواع محصولات کشاورزی در کشور تولید می‌شود.»

از آنجا که برای تولیدات بیشتر مواد غذایی و صرفه اقتصادی پیداکردن این محصولات نیاز به استفاده از علم روز و فناوری‌های جدید است، لذا این مهم به طور جدی دنبال می‌شود. در این میان از آنجا که تا سال‌های قبل استفاده از روش‌های نادرست غرقابی در کشاورزی موجب هدر رفت ۷۰ تا ۹۰ درصدی آب می‌شد، بنابراین با توجه به کاهش بارش‌ها و ذخایر آبی استفاده از روش‌های نوین آبیاری در دستور کار جهاد کشاورزی قرار گرفت. معاون امور باغبانی وزارت جهاد کشاورزی با تأیید این موضوع و برنامه‌ریزی‌ها برای اجرای کامل این طرح می‌گوید: «سالانه ۲۵۰ هزار هکتار از زمین‌های کشاورزی به آبیاری تحت فشار مجهز می‌شوند.» طهماسبی با اشاره به نقش گلخانه در تولیدات بیشتر و صرفه‌جویی در مصرف آب نیز می‌افزاید: «هر سال ایجاد حدود ۳ هزار هکتار گلخانه پیش‌بینی شده است به طوری که هم اکنون ۱۵ هزار هکتار گلخانه در کشور وجود دارد.» از آنجا که برای بالا بردن راندمان تولیدات کشاورزی نیاز به ماشین آلات نو و مدرن است، لذا این مهم موجب شده است در چند سال اخیر ۵ هزار و ۳۰۰ میلیارد تومان هم در زمینه نوسازی ماشین آلات کشاورزی هزینه شود. این درحالی است که استفاده کمتر از سموم وکود‌های شیمیایی و محصولات بی‌خطر از مهم‌ترین برنامه‌های جهاد کشاورزی برای تولیدات محصولات سالم و بهداشتی است.

سیستان‌وبلوچستان قطب تولیدات محصولات استوایی

شرایط آب‌وهوایی گرم و مرطوب در سیستان‌وبلوچستان سبب شده است این استان علاوه بر تولید محصولاتی که در فصول سرد سال در بیشتر استان‌های کشور تولید نمی‌شود دارای رتبه خوبی باشد بلکه بتواند بسیاری از محصولاتی را که در مناطق استوایی برخی از کشور‌ها تولید می‌شود را نیز تولید کند. درحالی که میانگین سالانه بارش باران در سیستان‌و‌بلوچستان ۱۱۰ میلیمتر است، اما اجرای طرح‌های مختلف در کنار آب و هوای ویژه سبب شده است در تمامی فصول سرسبزی و طراوت خاصی در بخش‌هایی از استان مشاهده شود. کشت غلات، نباتات علوفه‌ای، محصولات جالیزی و تولیدات باغی به ویژه میوه‌های گرمسیری شامل خرما، موز، مرکبات، انبه، خربزه درختی، چیکو، گواوا، پسته و انگور منحصر به فرد یاقوتی و تولیدات گلخانه‌ای بخشی از قابلیت‌های کشاورزی و باغی سیستان‌وبلوچستان را تشکیل می‌دهد. دجوانان ایرانیر این مهم تنوع تولید انواع و اقسام خرما از دیگر شگفتی‌های طبیعت این استان است، به طوری که حدود ۳۰ نوع خرما در منطقه بلوچستان کشت می‌شود و عمده خرمای تولیدی سیستان‌وبلوچستان به استان‌های همجوار و کشور‌های همسایه پاکستان و حوزه خلیج فارس صادر می‌شود. با این‌حال تولید نوعی پسته منحصر به فرد به نام «سته» دشت گوهرکوه شهرستان خاش نیز از انواع خاص پسته است که در سایر نقاط ایران از این نمونه دیده نمی‌شود. علاوه بر میوه‌های گرمسیری منحصر به فرد، مرکبات این استان شامل ترنج، پرتقال، گریپ فروت و نارنگی، انواع انار و میوه‌های جالیزی نیز از دیگر محصولاتی هستند که طعم آن‌ها متفاوت از اقسامی است که در سایر نقاط کشور کشت می‌شود.

در این میان باید از هرمزگان نیز یاد کرد که در زمینه تولید انبه علاوه بر تأمین نیاز داخلی در زمینه صادرات نیز دستی بر آتش دارد. هم اکنون سطح زیرکشت انبه در استان حدود ۲۵۰۰ هکتار و تولید سالانه آن بیش از ۱۶ هزار تن است که در سطح زیرکشت تولید این محصول رتبه اول را در کشور داراست. شرایط اقلیمی خاص مناطقی از استان هرمزگان که در حاشیه دریای عمان و خلیج فارس قرار گرفته‌اند به‌گونه‌ای است که برای کشت میوه‌های گرمسیری از جمله انبه، کنار، موز، گواوا، چیکو و… مناسب است.

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷


با گزارش آتش سوزی گسترده ای که شعله های آن از طبقه سوم یک مجتمع مسکونی ۱۸ واحدی در بولوار محمدیه منطقه الهیه مشهد زبانه می کشید، بلافاصله نیروهای امدادی و اطفای حریق از منطقه یک عملیاتی عازم محل شدند و عملیات تخصصی خود را برای یاری رساندن به گرفتاران در میان دود و آتش آغاز کردند.

در این میان فریادهای دلخراش زنی که از پنجره طبقه سوم آویزان شده بود تا خود را از شعله های آتش دور کند، توجه امدادگران آتش نشانی را جلب کرد و آنان بلافاصله در یک عملیات هماهنگ موفق به نجات زن جوان شدند و لبخند را بر لبان اطرافیانش نشاندند. در همین حال گروه دیگری از آتش نشانان به اطفای شعله هایی پرداختند که همه مساحت یک واحد ۹۰ متری در طبقه سوم را فرا گرفته بود.

دقایقی بعد نیروهای فداکار آتش نشانی بیش از ۲۰ نفر از ساکنان این مجتمع را از میان دود و آتش نجات دادند و در حالی عملیات اطفای حریق نیز پایان یافت که به کسی آسیب جسمی وارد نشد اما این آتش سوزی خسارت های مالی زیادی به جا گذاشت. شایان ذکر است ، فرماندهی این عملیات را آتشپاد سوم حمید فرزین شهری، (جانشین مدیر منطقه یک عملیات آتش نشانی مشهد) بر عهده داشت.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

سجادپور



  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

سرویس تاریخ جوانان ایرانی: در روز‌هایی که بر ما گذشت، زنده‌یاد حاج‌محمدرضا اعتمادیان یار دیرین انقلاب و نظام اسلامی روی از جهان برگرفت و رهسپار ابدیت گشت. اینک به نیت بزرگداشت یاد و خاطره‌اش، گفت و شنودی را به شما تقدیم می‌داریم که وی در آن، به بازگویی خاطرات خویش از روز‌های ورود امام خمینی به ایران پرداخته است. امید آنکه مقبول افتد.

جنابعالی از زمان تشکیل کمیته استقبال از حضرت امام، در جریان امور بودید و در این امر مشارکت داشتید. از حال و هوای آن روز‌ها برایمان بگویید.

بسم الله الرحمن الرحیم. در اواخر دی ماه سال ۱۳۵۷ باخبر شدیم که حضرت امام تصمیم قطعی گرفته‌اند به ایران برگردند. من فوق‌العاده نگران شدم، چون نمی‌دانستم رژیم شاه در برابر این تصمیم امام چه واکنشی نشان خواهد داد و این مسئله همه ما، از جمله مرا به‌شدت نگران می‌کرد. از سوی دیگر اگر مردم شهرستان‌ها از این موضوع باخبر می‌شدند، قطعاً به طرف تهران به راه می‌افتادند و ما آمادگی اسکان و پذیرایی از سیل جمعیتی را که به طرف پایتخت سرازیر می‌شد، نداشتیم.

چگونه تصمیم گرفته شد که حضرت امام در مدرسه رفاه مستقر شوند؟

چند روز بعد از اینکه خبر تصمیم قطعی امام آمد، شهید مطهری به من گفتند: «به فکر پیدا کردن مکانی برای اسکان امام باشید و با کمک دوستان جای مناسبی را پیدا کنید، اما مراقب باشید که این مکان پایین‌تر از میدان توپخانه باشد». ابتدا منزل شهید طرخانی در میدان شاپور به یادم آمد. وقتی ایشان از قصدم باخبر شد، با اشتیاق فراوان همه جای منزلش را به من نشان داد و سعی کرد مرا قانع کند که آنجا را به عنوان اقامتگاه امام توصیه کنم. بعد هم گفت: امام حدود ۲۰ سال پیش به منزل من آمدند و مرا شناختند! این منزل امکانات خوب و فراوانی داشت، اما مشکل این بود که در یک کوچه بن‌بست قرار داشت و با سیل جمعیتی که قطعاً برای دیدار با امام می‌آمدند، دچار مشکلات فراوانی می‌شدیم. من دو، سه خانه دیگر را هم دیدم و خصوصیات آن‌ها را به شهید مطهری گزارش دادم تا روزی که خبر دادند مدرسه رفاه و مدرسه علوی را برای اسکان امام در نظر گرفته‌اند. ظاهراً این مدارس توسط شهید محلاتی به آقایان باهنر، بهشتی و هاشمی رفسنجانی توصیه شده و مورد قبول آن‌ها قرار گرفته بود. به نظر من این بهترین انتخاب بود، مخصوصاً که بعداً این دو مدرسه را به هم وصل کردند و فضای وسیعی فراهم آمد.

کمیته استقبال از چه قسمت‌هایی تشکیل شد و چه کسانی در ساماندهی آن نقش اساسی داشتند؟

اولین جلسه کمیته استقبال را شهید مطهری با اعضای جامعه روحانیت تشکیل داد. شهید بهشتی هم با عده دیگری صحبت کرده بود و در جلسه‌ای که در منزل شهید مطهری برگزار شد، اعضای این گروه‌ها، از جمله نهضت آزادی‌ها با هم آشنا شدند. اولین جلسه رسمی در مدرسه رفاه تشکیل شد و اعضای شورای مرکزی استقبال انتخاب شدند که عبارت بودند از: شهیدان مطهری، محلاتی و آقایان توسلی، دکتر سامی، صباغیان، شاه‌حسینی، تهرانچی، بادامچیان و دانش آشتیانی. قرار شد نخستین موضوعی که بررسی و برای آن برنامه‌ریزی شود، تأمین امنیت برای حفظ جان امام، حفظ امنیت در مسیر تشریف‌فرمایی ایشان، تنظیم برنامه‌ها و دیدار‌های ایشان در مدارس رفاه و علوی باشد.

شما در این کمیته چه مسئولیتی داشتید؟

مسئولیت اسکان و پذیرایی از مهمانان شهرستانی به عهده من گذاشته شد. در اوایل بهمن، ما کاملاً آماده پذیرایی از امام شده بودیم که خبر دادند بختیار دستور داده فرودگاه را ببندند و پرواز‌های خارجی را لغو کنند.

بهانه‌شان چه بود؟

می‌گفتند فرودگاه نقص فنی پیدا کرده، ولی باند فرودگاه چه جور نقصی می‌توانست پیدا کرده باشد؟

و تحصن روحانیون شکل گرفت.

بله، موقعی که دولت بختیار برای ورود امام مشکل ایجاد کرد، روحانیون مبارز در اعتراض به این تصمیم در مسجد دانشگاه تهران تحصن کردند. روحانیون و علما از سراسر کشور به دانشگاه تهران آمدند و سه شبانه‌روز این تحصن ادامه پیدا کرد و با وجود تهدید‌های مأموران رژیم، کسی تحصن را ترک نکرد. برنامه هم این بود که صبح‌ها بعد از نماز، در محوطه دانشگاه راهپیمایی صورت می‌گرفت و سپس یکی از روحانیون، از جمله شهید مطهری، شهید بهشتی، آیت‌الله طالقانی و حضرت آقا سخنرانی می‌کردند. عصر‌ها هم همین‌طور برنامه سخنرانی و اجرای سرود‌های انقلابی اجرا می‌شد. تهیه غذا و وسایلی مثل پتو را، کمیته استقبال انجام می‌داد. من خودم هر روز به آنجا سر می‌زدم و بر این مسائل نظارت می‌کردم. اوایل افرادی که تحصن کرده بودند حدود ۲۰ نفر بودند، ولی به‌تدریج که علما از شهرستان‌ها آمدند به حدود ۴۰۰ نفر رسیدند. این تحصن تأثیر زیادی در پیروزی انقلاب داشت و رژیم را وادار به عقب‌نشینی کرد. جوان‌ها هم با سوزاندن لاستیک عملاً خیابان‌ها را بسته و رفت و آمد را مختل کرده بودند.

ظاهراً خیلی‌ها به حضرت امام توصیه می‌کردند که صلاح نیست برگردند. این‌طور نیست؟

همین‌طور است. عده‌ای از سر دلسوزی و بعضی‌ها هم با سوءنیت، به امام توصیه می‌کردند و می‌گفتند فعلاً صلاح نیست که برگردید! شهید محلاتی می‌گفتند موقعی که امام به ایران برگشتند، من در این مورد از ایشان سؤال کردم در این شرایط خطرناک، چه شد تصمیم قطعی گرفتید به ایران برگردید؟ امام فرمودند: «دیدم شاه گفته من حاضرم هرچه شما بگویید گوش بدهم، فقط شما به ایران نیایید! از طرف امریکایی‌ها هم خبر می‌رسید که آن‌ها دوست ندارند مهار کار از دستشان دربرود و به همین دلیل مدام پیغام می‌دادند که من به ایران نیایم. وقتی این همه اصرار را از دشمنان مردم و دین دیدم، به این نتیجه رسیدم که قطعاً باید برگردم و اگر به آن‌ها فرصت داده شود، دوباره نیروهایشان را بازسازی می‌کنند و به میدان برمی‌گردند و کشتار می‌کنند.»

کمیته استقبال برای اسکان حضرت امام در مدرسه علوی و رفاه، چه تدابیری را اندیشید؟

مهم‌ترین مسئله در مدرسه رفاه، موضوع خط تلفن بود. خود مدرسه بیش از سه خط تلفن نداشت. در حالی که ما دست‌کم به ۵۰ خط تلفن نیاز داشتیم. تهیه این خط‌ها به شکل رسمی که ممکن نبود، لذا به خانه‌های اطراف مدرسه رفاه رجوع کردیم و بسیاری از آن‌ها با اشتیاق تمام خطوط تلفن‌شان را به مدرسه واگذار کردند. کاجوانان ایرانین مخابرات در آن مقطع، نهایت همراهی و همکاری را با ما کردند و لذا آمدند و خطوط تلفن کسانی را که اعلام آمادگی کرده بودند، به مدرسه رفاه انتقال دادند، به‌طوری که در اطراف مدرسه تقریباً دیگر خانه‌ای نبود که تلفنش به مدرسه منتقل نشده باشد. در مدرسه رفاه مشکل برق هم داشتیم و کاجوانان ایرانین شرکت برق در فاصله کوتاهی، با نصب نورافکن‌های متعدد برق آنجا را تأمین کردند. سایر نیاز‌ها هم به همین ترتیب و با کمک‌های مردمی فراهم شد. از همه جا فرش، وسایل خواب، خوراک و… می‌رسید به‌طوری که واقعاً بیش از پنج برابر میزان مورد نیاز وسایل و خوراکی تهیه شده بود. وحدت و همدلی پر از شور و شوق مردم در آن روز‌های تاریخ‌ساز، هر مشکلی را از پیش رو برمی‌داشت و کاملاً بی‌نظیر بود.

اشاره کردید که تدارک جا و پذیرایی از مهمانان شهرستانی به عهده شما گذاشته شده بود. این کار را به چه شکل انجام می‌دادید؟

در جایی که من بودم، سه خط تلفن وجود داشت که نمی‌دانم مردم چگونه شماره‌ها را به دست آورده بودند و مدام زنگ می‌زدند و می‌پرسیدند امام کی خواهند آمد؟ کی مستقر می‌شوند؟ استقبال به چه شکل انجام خواهد شد و آن‌ها باید کجا بروند؟ قبل از ششم بهمن، کار‌ها و مسئولیت‌ها کاملاً مشخص و تقسیم شده بود و کمیته استقبال شامل گروه‌های پذیرایی، تبلیغات، سخنرانی، حفاظت و انتظامات بود. همان‌طور که اشاره کردم استقبال و پذیرایی از مهمان‌ها به عهده ما بود و افرادی که می‌خواستند به صورت انفرادی، خانوادگی یا گروهی به تهران بیایند، به ما تلفن می‌زدند و ما برایشان جا‌هایی را تعیین می‌کردیم. از سوی دیگر قرار بود مساجد، حسینیه‌ها و مکان‌های دیگری که امکان پذیرایی از مهمانان برایشان فراهم بود، به ما تلفن بزنند و امکانات خود را به ما اطلاع بدهند تا ما بر اساس آن برنامه‌هایمان را تنظیم کنیم. وقتی کسی از شهرستان‌ها تلفن می‌زد و تعداد همراهان خود را اطلاع می‌داد، ما بین آن‌ها و کسانی که امکانات داشتند، ارتباط برقرار می‌کردیم. گاهی گروه‌هایی که می‌آمدند تا ۵۰۰ نفر هم می‌رسید. بعضی جا‌ها خوشبختانه امکانات خوبی داشتند، از جمله حسینیه طرشت تماس گرفتند و گفتند جا، پتو، بالش و غذا برای پذیرایی از ۴ هزار نفر را دارند. همین‌طور مهدیه تهران برای پذیرایی از ۱۵۰۰ نفر اعلام آمادگی کرد. بعضی جا‌ها هم امکان پذیرایی از سه، چهار نفر را داشتند و تماس می‌گرفتند. مردم زنگ می‌زدند و اعلام می‌کردند که مثلاً امکان پذیرایی از دو تا چند نفر را دارند و ما آدرس‌هایشان را یادداشت می‌کردیم و خانواده‌ها را به آن خانه‌ها می‌فرستادیم. آقایی در خیابان فخرآباد زنگ زد و گفت: امکان پذیرایی تا ۱۰ نفر را دارد و ما هم یک گروه ۱۰ نفری را به آنجا فرستادیم و گاهی هم زنگ می‌زدند و می‌گفتند مهمانانی که قرار بود بیایند نیامدند و ما شرمنده می‌شدیم و گروه دیگری را می‌فرستادیم، چون بندگان خدا وسایل پذیرایی و شام و ناهار تدارک دیده و مهمان‌ها نرفته بودند! عده‌ای از مردم در نزدیکی مدرسه رفاه ایستاده بودند و مهمان‌های شهرستانی را به منزل خود می‌بردند و می‌گفتند ما جا داریم و ماشین هم آورده‌ایم. در واقع بیشتر مهمان‌هایی را که می‌خواستیم به خانه‌های داوطلب بفرستیم، مردم در میانه راه برمی‌داشتند و می‌بردند. گاهی طرف با قسم و آیه من و همکاران را دعوت می‌کرد که به خانه‌اش برویم و شامی را که تدارک دیده بود، صرف کنیم و ما با هفت، هشت نفر به منزل او می‌رفتیم و می‌دیدیم بنده خدا چندین نوع غذا و میوه تهیه کرده تا از مهمانانی که قرار بود ما برایش بفرستیم، پذیرایی مفصلی کند و مردم در میانه راه آن‌ها را برده بودند! البته غیر از پذیرایی و اسکان مهمانان شهرستانی، مسئولیت دیگری هم به عهده من قرار داده بودند و آن هم زمانی بود که امام بازمی‌گشتند و من مسئولیت بردن خانواده امام را از فرودگاه به محل اقامت‌شان به عهده داشتم. البته وقتی به فرودگاه رسیدم، دیدم خانواده امام همراه ایشان نیامده‌اند. هواپیمای ایرفرانس تصمیم گرفته بود به‌جای مسافر، سوخت اضافی بزند تا اگر در تهران به او اجازه فرود ندادند، بتواند بدون سوخت‌گیری برگردد. امام هم وقتی شنیدند که باید تعداد مسافران کاهش پیدا کند، به خانواده خود فرمودند که با پرواز دیگری بیایند. من به‌جای خانواده امام، آقای موسوی خوئینی‌ها را به منزلش بردم، چون بسیار خسته بود و نیاز به استراحت داشت!

از مراسم استقبال در فرودگاه و حال و هوای آنجا برایمان بگویید.

سقف ترمینال شماره یک فرودگاه را تازه تعمیر کرده بودند. کمیته استقبال در هر قسمت تابلویی را نصب کرده بود و نام هر طبقه‌ای را که باید در آنجا می‌ایستادند روی آن‌ها نوشته بود، مثلاً کارگران، بازاری‌ها، اهل سنت، کشاورزان، روحانیون و… کسانی که قرار بود در مراسم شرکت کنند، کارت داشتند. قبل از فرود آمدن هواپیمای امام، من هم یکی از کسانی بودم که باید نظم را در فرودگاه برقرار می‌کردم، ولی وقتی هواپیما نشست، ناگهان همه نظم به‌هم ریخت. بعد امام تشریف آوردند و سخنرانی کوتاهی کردند و فرمودند که دولت سر کار قانونی نیست و غاصب است و باید کنار برود و… بعد هم به طرف بهشت‌زهرا حرکت کردند.

شما هم به بهشت‌زهرا رفتید؟

نه، چون آقای موسوی خوئینی‌ها را به منزل رساندم، دیگر نتوانستم خود را به بهشت‌زهرا برسانم و به دوستان تلفن زدم و فهمیدم امام در بهشت‌زهرا مشغول سخنرانی هستند. بعد هم امام را با هلیکوپتر به خواست خود ایشان، به بیمارستان هزار تختخوابی (امام خمینی فعلی) بردند. بعد هم که از مجروحان عیادت کردند به منزل یکی از بستگانشان رفتند و حدود ساعت سه یا چهار بود که به مدرسه رفاه آمدند. با تشریف‌فرمایی ایشان به مدرسه رفاه، خیالمان آسوده شد که می‌توانیم از ایشان محافظت کنیم. تا آن موقع واقعاً نگرانی داشت همه ما را از پا درمی‌آورد.

راننده حضرت امام، آقای محسن رفیق‌دوست بود. از آن روز چیزی برای شما نقل کرد؟

ایشان از هجوم جمعیت به ماشین امام نقل می‌کرد و با فشاری که در اثر ازدحام جمعیت به ماشین آمد، موتور ماشین در بهشت‌زهرا سوخت! پنجره‌ها و در‌های ماشین قفل بودند و امام هم اصرار داشتند در را باز کنند و به داخل مردم بروند که به خاطر قفل ایمنی در باز نمی‌شد. ایشان می‌گفت: حسابی مستأصل شده بودم و حفاظت از جان امام را در آن شرایط، بسیار دشوار دیدم. ناگهان دیدم آقای ناطق نوری بدون عبا و عمامه روی دست مردم به طرف ماشین آمد. من به ایشان گفتم امام را در جریان کار‌ها قرار بدهد و بگوید قرار است هلیکوپتر بیاید و ایشان را به قطعه شهدای ۱۷ شهریور ببرد. موتور ماشین سوخته بود و حرکت نمی‌کرد. موقعی که هلیکوپتر آمد، عده‌ای از جوانان ماشین را به طرف هلیکوپتر هل دادند. بعد دور امام حلقه زدند و ایشان را به طرف هلیکوپتر بردند. در این لحظه کسی محکم به سینه ایشان ضربه می‌زند، طوری که بیهوش می‌شود و وقتی به هوش می‌آید که صدای سخنرانی امام را می‌شنود! واقعاً لحظات و روز‌های دشواری بود و هیچ‌یک از ما خواب و خوراک و حواس درستی نداشتیم و هر لحظه بر ما مثل یک روز می‌گذشت.

در مدرسه رفاه چه گذشت؟

اولین موضوع مهم، ملاقات‌ها و دیدار‌های امام با افراد مختلف بود که از لحاظ مسائل امنیتی همه ما را نگران می‌کرد، اما امام با خیالی آسوده و آرام می‌گفتند تا وقتی بین مردم هستند، خطری ایشان را تهدید نمی‌کند. در یکی دو روز اول، ملاقات‌ها نظم درستی نداشت.

چه کسانی قبل از دیگران به ملاقات امام آمدند؟

اول از همه، شهرستانی شهردار تهران آمد و استعفای خود را تقدیم امام کرد. امام پذیرفتند و سپس او را رسماً در مقام خود ابقا کردند. شاید این اولین انتصاب رسمی پس از انقلاب باشد. من آمدم بیرون و این خبر را به مردم دادم. بعد هم مسئولان مختلف، از جمله استاندارها، فرماندارها، شهردار‌ها و اکثر وزرا استعفا دادند. تجار هم گروه‌گروه می‌آمدند و اعلام همبستگی می‌کردند.

پس از سقوط دولت بختیار، کشور به چه شکل اداره می‌شد؟

پس از سقوط بختیار و استعفای مسئولان و فرار عده‌ای از آنها، نیرو‌های انقلابی سازماندهی و انسجام بیشتری پیدا کردند و مشکلات موجود را سریع حل و فصل می‌کردند. همه کار‌ها توسط خود مردم انجام می‌شد. همه نسبت به هم مهربان و اهل مدارا شده بودند. اگر در خیابان تصادفی روی می‌داد، راننده‌ها صورت همدیگر را می‌بوسیدند و از خسارت ماشین‌هایشان می‌گذشتند و می‌گفتند فدای سر امام! کاش از آن همه مهربانی و معنویت و گذشت کمی باقی می‌ماند تا در آن فضای همدلی، به‌سرعت انقلاب را به اهداف خود می‌رساندیم، اما متأسفانه عده‌ای آدم کینه‌جو و در رأس آن‌ها منافقین، با ایجاد وحشت بین مردم و مسئولان میان آن‌ها فاصله انداختند و بی‌تجربگی‌ها هم اوضاع را تغییر داد.

از دیدار‌های مردمی با حضرت امام چه خاطراتی دارید؟

ملاقات‌های مردمی صبح‌ها با آقایان و بعد از ظهر‌ها با خانم‌ها انجام می‌شد. حیاط مدرسه علوی دائم از جمعیت پر و خالی می‌شد. گروه‌های ۳۰ نفری، انتظامات را در بخش‌های مختلف کنترل می‌کردند. من در قسمت خواهران سرپرست گروهی از انتظامات بودم که تا نیمه شب کار می‌کردند. این گروه، چون مسئول برقراری نظم در محل خاصی از استقرار امام بود، تعدادی از اعضای فامیل امام اعم از زن و مرد شرکت داشتند. بقیه اعضای گروه را هم عمدتاً از جوانان فامیل خود جمع کرده بودم. روی بازوی هر کس هم بازوبندی با عبارت «کمیته استقبال» بسته شده بود. مردم برای دیدار با امام، ساعت‌ها پشت در‌های بسته جمع می‌شدند و ما هم آن‌ها را آرام‌آرام به داخل هدایت می‌کردیم. همگی با عشق و شور و شوق خدمت به امام کار می‌کردند و کسی به فکر آسایش خودش نبود. اغلب هم شب‌ها غذای ساده و حاضری می‌خوردیم. گاهی هم بچه‌ها وقتی برای کاری به حسینیه‌ها و مساجد یا جا‌هایی که مهمانان شهرستانی را اسکان داده بودیم می‌رفتند، صاحبخانه‌ها یا مسئولان آنجا بچه‌ها را مهمان می‌کردند و آن‌ها با هزینه خودشان برمی‌گشتند، بازوبند‌ها را تحویل می‌دادند و از برنامه کارشان در روز بعد آگاه می‌شدند و برای استراحت به خانه‌هایشان می‌رفتند. خیابان ایران از ساعت پنج و شش صبح، لبریز جمعیت می‌شد و مردم تا هنگام نماز ظهر دسته‌دسته می‌آمدند، با امام دیدار می‌کردند و گروه بعدی جای آن‌ها را می‌گرفتند. امام کنار پنجره می‌آمدند و با مردم دیدار می‌کردند. شرایط واقعاً قابل کنترل نبود و اگر دشمن می‌خواست به امام صدمه بزند، می‌توانست خیلی راحت این کار را بکند، ولی لطف خدا بود که حادثه‌ای پیش نیامد! در هجوم جمعیت گاهی بچه‌ها و خانم‌ها زیر دست و پا می‌افتادند و آسیب می‌دیدند، لذا پس از دو، سه روز به این نتیجه رسیدیم که باید ماشین اورژانس با وسایل ضروری در همان نزدیکی مستقر شود. همچنین ستاد گمشدگان را تشکیل دادیم که کار بسیار مفیدی بود، مخصوصاً برای شهرستانی‌ها که با تهران آشنایی نداشتند. یکی از خاطرات شیرینم از آن روز‌ها اقامه نماز‌های یومیه به امامت امام بود. یکی از افرادی که بسیار فعالیت می‌کرد شهید عراقی بود که در همه جا همراه امام بود و می‌شود گفت: او بیت را اداره می‌کرد. ایشان مراقب رفت و آمد، ملاقات‌ها و حتی غذای امام بود و همیشه سعی می‌کرد خودش غذای امام را ببرد و به‌شدت از امام مراقبت می‌کرد.

به چهره‌های شاخصی که با امام ملاقات کردند، اشاره‌ای داشته باشید.

یکی از آن‌ها یاسر عرفات بود که همیشه تصور می‌کردم یک چهره اسلامی و انقلابی طرفدار امام و مخالف اسرائیل و امریکاست، ولی وقتی آمد دیدم امام خیلی به او توجه نکردند! هنگام ملاقات او با امام حضور داشتم و از اینکه امام چندان اعتنایی به او نکردند، خیلی تعجب کردم. او خیلی سعی می‌کرد خود را با امام صمیمی نشان دهد، اما امام با او هم مثل هر کس دیگری که به حضورشان می‌رسید، خیلی عادی رفتار کردند. بعد‌ها دیدیم او در طرفداری از آرمان فلسطین و مخالفت با صهیونیسم، آن‌قدر‌ها هم پایدار و صادق نیست. امام با هوش سرشاری که داشتند، این را از همان ابتدا می‌دانستند، در عین حال نمی‌خواستند علناً با کسی که به هر حال پرچمی را به دوش گرفته بود، مقابله کنند.

از جلسه انتصاب مهندس بازرگان و پیامد‌های آن برایمان بگویید.

در روز ۱۴ بهمن ۱۳۵۷ در سالن اجتماعات مدرسه علوی و در حضور اصحاب رسانه، امام مهندس بازرگان را به نخست‌وزیری دولت موقت منصوب کردند. وقتی مردم این خبر را شنیدند، استقبال و دولت موقت را تأیید کردند. واقعاً هم مردم از دل و جان با هر کس که مورد تأیید امام بود، همکاری می‌کردند، ولی متأسفانه دولت موقت لیاقت این اعتماد را نداشت و نتوانست جایگاه خود را حفظ کند و بعد از مدتی دچار توهم شد و تصور کرد صاحب قدرتی است و در برابر فرامین امام ایستاد. دولت موقت فراموش کرده بود واقعاً موقتی است و پس از انجام یک‌سری از وظایف، باید قدرت را به دست دیگران بسپارد.

یکی از فراز‌های مهم روز‌های اوج‌گیری انقلاب، ملاقات همافران نیروی هوایی با امام بود. از آن روز چه خاطراتی دارید؟

همافران نیروی هوایی در روز ۱۹ بهمن در محل اقامت امام حضور پیدا کردند تا اعلام وفاداری کنند. من آن روز در آنجا حضور داشتم. دوستان از قبل برنامه‌ریزی کرده بودند و محل استقرار امام مملو از درجه‌داران نیروی هوایی شد. برای حفظ جان همافرها، قرار شد از پشت سر از آن‌ها عکس گرفته شود که همان روز در کیهان چاپ شد. البته دولت بختیار اعلام کرد عکس ساختگی است و با صحبت‌های امام توطئه آن‌ها خنثی شد.

اعلام وفاداری همافر‌ها در واقع یکی از نمونه‌های مردمی بودن ارتش بود…

همین‌طور است. امام همواره روی این نکته تأکید می‌کردند که حساب بدنه ارتش و نیرو‌های انتظامی از فرماندهان آنان جداست و سرباز‌ها و درجه‌دار‌ها از مردم هستند. به این ترتیب بسیاری از نیرو‌های نظامی و انتظامی به‌جای مقابله با مردم، به آن‌ها پیوستند و به همین دلیل تعداد شهدا و مجروحان انقلاب اسلامی با آمار انقلاب‌های دیگر قابل قیاس نیست، زیرا سربازان باطناً تمایلی به کشتن مردم نداشتند و از فرماندهان خود اطاعت نمی‌کردند.

از حکومت نظامی و تصمیم امام برای لغو آن چه خاطره‌ای دارید؟

در روز ۲۱ بهمن داشتم به طرف دفتر کارم می‌رفتم که شنیدم دولت بختیار برای ۲۴ ساعت اعلام حکومت نظامی کرده است. سریع به کمیته استقبال تلفن زدم و کسب تکلیف کردم. گفتند منتظر اعلام نظر امام هستیم. یک ساعت بعد خبر دادند امام فرموده‌اند حکومت نظامی قانونی نیست و باید لغو شود و از مردم خواسته شد به خیابان‌ها بریزند. اعضای نهضت ملی و جبهه ملی و مهندس بازرگان نزد امام رفتند و از ایشان خواستند جلوی مردم را بگیرند وگرنه کشتار عظیمی به راه می‌افتد و وقتی نتوانستند امام را قانع کنند، دست به دامان آیت‌الله طالقانی شدند. آقای چهپور می‌گفت: ما خدمت آقای طالقانی بودیم که ایشان تلفن زد و درخواست کرد جلوی مردم را بگیرند. امام فرموده بودند شما نگران نباشید، اتفاقی نمی‌افتد. باز آقایان اصرار کردند و آقای طالقانی تماس گرفت و باز همین جواب را شنید. بار سوم امام فرمودند: اگر این فرموده حضرت باشد چه می‌فرمایید؟ آقای چهپور می‌نویسد: آقای طالقانی در حالی که اشک در چشم‌هایش جمع شده بود گوشی را گذاشت. آن شب حدود ساعت هفت و هشت بود که امام دستور دادند همه مردم به خیابان‌ها بریزند. من و عده‌ای از دوستان به خیابان رفتیم و دیدیم جوان‌ها لاستیک‌ها را آتش زده و عده‌ای هم با خلع سلاح کلانتری‌ها، اسلحه به دست آورده و مسلح بر اوضاع مسلط شده بودند. مردم به فرمان امام حکومت نظامی را لغو کرده بودند و حتی پادگان نیروی هوایی در خیابان پیروزی و قرارگاه لویزان هم تسلیم شدند و اسلحه‌هایشان را به مردم تحویل دادند. در روز ۲۱ بهمن پادگان‌ها و کلانتری‌های سایر شهر‌ها هم خلع سلاح شدند و مردم در مشهد و اصفهان- که از پایگاه‌های مهم انقلاب بود- کنترل اوضاع را در دست گرفتند. بعد هم که صدا و سیما به تسخیر مردم درآمد و از آنجا بود که «صدای انقلاب اسلامی» به گوش همگان رسید. در روز ۲۲ بهمن هم اعلام شد رژیم شاهنشاهی به‌طور رسمی سقوط کرده و دولت اسلامی مستقر شده است.

از دستگیرشده‌ها و زندانیان و اعدامی‌های مدرسه رفاه هم اگر خاطره‌ای دارید نقل کنید.

اوایل در یک هال پرده‌ای کشیدند و دستگیرشده‌ها را در آنجا نگه می‌داشتند. پس از مدتی، اتاقی را به این کار اختصاص دادند. فرماندهان، سرهنگ‌ها و سرتیپ‌های زیادی که حدود ۳۰ نفر بودند در آنجا نگهداری می‌شدند و آقای دستمالچیان- که حتی به سربازی هم نرفته بود- در آنجا با یک تفنگ ژ.۳ نگهبانی می‌داد. آن‌ها هم به‌قدری ترسیده بودند که حتی متوجه نمی‌شدند او تفنگ را وارونه نگه داشته است! اتاق هم حفاظ نداشت و کافی بود آن‌ها خودشان را به پنجره رو به حیاط برسانند و فرار کنند. با تسخیر پادگان‌ها، مردم سلاح‌های زیادی را آوردند و به مدرسه رفاه تحویل دادند. مدرسه هم که جای مهر و موم شده‌ای نداشت و ما اسلحه‌ها را در اتاق‌هایی که در و پیکر درست و حسابی هم نداشت انبار می‌کردیم، به‌طوری که دسترسی به اسلحه‌ها برای هر کسی ممکن بود. واقعاً خواست خدا بود که حادثه‌ای پیش نیامد. در آنجا حکم اعدام چهار نفر از جنایتکاران رژیم پهلوی از جمله نصیری، خسروداد، ناجی و رحیمی مورد تأیید امام قرار گرفت که روی پشت‌بام مدرسه رفاه اعدام شدند. مجازات این‌ها امید طرفداران رژیم شاه را ناامید کرد و در دل مردم این امید را پدید آورد که حکومت جدید به شکلی جدی مستقر خواهد شد.

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

به گزارش جوانان ایرانی، هنوز نیم ساعت از بامداد هفدهم دی ماه نگذشته بود که اهالی خیابان طباطبایی ۲۶ در بولوار طبرسی شمالی مشهد با شنیدن صدای وحشتناک شکستن شیشه خودروها، خواب از چشمانشان پرید و راهی خیابان شدند اما آن ها با دیدن موتورسواران نقابدار شمشیر به دست که با چهره ای خشن و عربده کشان، شیشه های عقب خودروها را می شکستند، از ترس به داخل منزل می گریختند تا مبادا مورد هجوم مهاجمان نقابدار شمشیر به دست قرار گیرند. مهاجمان خشن که در دقایق اولیه بامداد و در تاریکی شب، تیغه شمشیر را درهوا می چرخاندند، بدون توجه به رعب و وحشت و ترسی که در دل مردم ایجاد کرده بودند همچنان فریادزنان، خودروها را تخریب می کردند و از کنار آن ها می گذشتند.

بنا  بر این گزارش که براساس محتویات این پرونده و گزارش نیروهای انتظامی تنظیم شده است: موتورسواران نقابدار پس از آن که تعداد زیادی خودرو را تخریب کردند باز هم دست از اخلال در نظم و آسایش مردم نکشیدند و به سوی یکی دیگر از خیابان های همان محله رفتند و باز هم جرم خود را با تخریب خودروهای پارک شده دیگر، ادامه دادند.

اهالی محل که همچنان وحشت زده و از گوشه و کنار منازل به این صحنه های هولناک می نگریستند، بالاخره با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتند و با صدایی لرزان ماجرای تخریب شبانه خودروها را اطلاع دادند. دقایقی بعد و با توجه به اهمیت موضوع، سروان نصر ا… بهامین (رئیس کلانتری طبرسی شمالی) که تدابیر سردار محمد کاظم تقوی (فرمانده انتظامی خراسان رضوی) برای برخورد قاطع پلیس با جرایم خشن را در دستور کار قرار داده بود، بلافاصله فرماندهی عملیات شبانه را به عهده گرفت و بدین ترتیب گروه ویژه ای از نیروهای مشترک دوایر مختلف کلانتری با کسب مجوزهای قضایی از قاضی سید جواد حسینی (معاون دادستان مرکز خراسان رضوی) تحقیقات گسترده ای را برای شناسایی و دستگیری مهاجمان نقابدار خشن آغاز کردند اما در بررسی های مقدماتی فقط شهروندان دو موتورسوار را دیده بودند که یکی از آن ها لاغراندام بود و دیگری اندامی درشت داشت.

با وجود این وقتی مشخصات تقریبی جوان لاغراندام به پلیس ارائه شد، بلافاصله ذهن نیروهای کلانتری به چهره جوانی متمرکز شد که چند ماه قبل و به اتهام ارتکاب جنایت در همان منطقه دستگیر شده بود.

با وجود این، این احتمال ضعیف هم از چشمان تیزبین پلیس دورنماند و با آن که پلیس یقین داشت متهم مذکور که «م- د» نام دارد هنوز در زندان است، گرفتن استعلام از دستگاه های ذی ربط را ادامه داد تا این که مشخص شد «م- د» چند ساعت قبل با سپردن وثیقه سنگین با صدور دستوری از سوی قاضی میرزایی (قاضی ویژه قتل عمد مشهد) از زندان آزاد شده است. این گونه بود که عملیات شبانه پلیس وارد مرحله جدیدی شد و نیروهای کلانتری طبرسی شمالی با دستور ویژه معاون دادستان مرکز خراسان رضوی عازم محل سکونت «م-د» شدند و منزل محل اقامت جوان ۲۱ ساله را به محاصره درآوردند.

تحقیقات مقدماتی بعد از ورود پلیس به مخفیگاه متهم، نشان می داد که چند ساعت قبل چندین نفر در این مکان حضور داشته و شرب خمر کرده اند. در عین حال «م-د» دستگیر شد و در حالی که رخدادهای هولناک اوایل بامداد را انکار می کرد به مقر انتظامی انتقال یافت. چند دقیقه بعد نیروهای کلانتری با راهنمایی های قضایی و با استفاده از شگردهای تخصصی موفق شدند تلفنی با همدست متهم مذکور قرار صوری بگذارند و او را نیز در حالی دستگیر کنند که خود را برای فرار به منطقه ای دیگر آماده می کرد. گزارش خراسان حاکی است، با انتقال مهاجمان نقابدار به مجتمع قضایی شهید بهشتی مشهد و با توجه به اقدام هولناک آنان در ایجاد رعب و وحشت عمومی، این پرونده حساس به قاضی محمدرضا دشتبان (بازپرس ویژه رسیدگی به جرایم خاص) سپرده شد و بدین ترتیب دو متهم خشن پای میز عدالت ایستادند.

پس از اعتراف دو متهم به تخریب خودروها، صبح روز گذشته بازسازی صحنه جرم آنان در محل وقوع حادثه در حضور قاضی سیدجواد حسینی (معاون دادستان مرکز خراسان رضوی) و قاضی دشتبان (بازپرس پرونده) آغاز شد. جمعیت زیادی از اهالی که با دیدن دستبند و پابندهای متهمان احساس آرامش می کردند با قدردانی از تلاش های دستگاه قضایی و پلیس، خواستار برخورد قاطعانه دستگاه قضا با مجرمانی شدند که امنیت و آسایش مردم را به خطر می اندازند.

در همین حال معاون دادستان عمومی و انقلاب مشهد که در میان تجمع اهالی محل هنگام بازسازی صحنه جرم سخن می گفت با بیان این که مردم مطمئن باشند دستگاه قضایی در برخورد با جرایم خاص و مخلان نظم و امنیت عمومی هیچ گونه اغماضی نخواهد کرد، افزود: همان طور که اهالی محل شاهد بودند متهمان نقابدار فقط چند ساعت بعد از ارتکاب جرم در پنجه عدالت گرفتار شدند. مجازات آن ها و رسیدگی به پرونده نیز در شعبه ویژه جرایم خاص آغاز شده است. قاضی سیدجواد حسینی اضافه کرد: برخی از این گونه جرایم به دلیل این که موجب ایجاد رعب و وحشت در مردم می شود مجازات های سنگینی مانند «محاربه» را در پی دارد که این موضوع توسط بازپرس پرونده در حال بررسی است.

این مقام قضایی با اشاره به اعتراف صریح متهمان درباره شرب خمر نیز گفت: مجازات شرب خمر با توجه به اعتراف متهمان در این ماجرا به عنوان یک جرم تعیین و به زودی کیفرخواست پرونده در دادسرا صادر می شود.

قاضی حسینی در عین حال به مردمی که برای قدردانی از دستگاه قضا و پلیس تجمع کرده بودند، اطمینان داد که دستگاه قضایی با تاکیدات دکتر مظفری (رئیس کل دادگستری) و مطالبه دادستان مرکز خراسان رضوی به عنوان مدعی العموم در جرایم خاص و خشن برخورد قاطعی خواهد داشت و این گونه پرونده ها با دستور قاضی صادقی (دادستان عمومی و انقلاب مشهد) به طور ویژه و خارج از نوبت مورد رسیدگی قرار می گیرد.

قاضی محمدرضا دشتبان (بازپرس شعبه ۴۰۹ دادسرای عمومی وانقلاب مشهد) نیز در حاشیه بازسازی صحنه جرم گفت: در صورتی که اقدامات و اعمال خشن متهمان موجب ترس مردم شده باشد، اتهام محارب نیز به آنان تفهیم می شود که مجازات آن بسیار سنگین و تا حد اعدام است. قاضی ویژه رسیدگی به جرایم خاص افزود: هم اکنون عناوین اتهامی مانند اخلال در نظم و آسایش عمومی، تخریب، شرب خمر و … به متهمان پرونده تفهیم شده است اما تحقیقات بیشتر هنوز در این باره ادامه می یابد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

سیدخلیل سجادپور

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

سرویس پایداری جوانان ایرانی: برادر شهید مسعود نعیمی می‌گفت: «زمانی که خیلی از روشنفکرنما‌ها هم نمی‌دانستند کامپیوتر چیست، برادرم در رشته برنامه‌ریزی کامپیوتر تحصیل می‌کرد، اما هیچ وقت پز تحصیلاتش را نمی‌داد و اصل و ریشه‌اش را فراموش نمی‌کرد. وقتی انقلاب پیروز شد، مسعود قید تحصیلات و آینده شغلی مناسب را زد و به عنوان یک پاسدار وارد میدان جهاد شد.» گفت‌وگوی ما با سعید نعیمی برادر بزرگ‌تر شهید مسعود نعیمی را پیش رو دارید.

نام شهید مسعود نعیمی برای مدت‌ها روی یک پایگاه بسیج در سرپل امامزاده معصوم تهران دیده می‌شد. همیشه کنجکاو بودم بدانم این شهید کیست و چه زمانی به شهادت رسیده که یکی از قدیمی‌ترین پایگاه‌های بسیج را به نامش کرده‌اند. از همان حوالی پایگاه پرس‌وجو کردم تا مغازه برادر شهید را نشانم دادند. مردی پا به سن گذاشته، اما خوش‌برخورد که دقایقی در محل کارش همکلامم شد.

دانشجوی نخبه

برادر شهید نعیمی می‌گفت: مسعود دو سال از من کوچک‌تر بود، متولد سال ۱۳۳۸. بچه درسخوانی بود و سال ۵۶ در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه ملی سابق (شهید بهشتی) شد. در رشته برنامه‌ریزی کامپیوتر تحصیل می‌کرد، اما هیچ وقت جذب جریان‌های روشنفکری و چپ که آن زمان در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند، نشد. اعتقادات مذهبی بالایی داشت و با شروع نهضت حضرت امام، به مبارزات انقلابی پرداخت. برادرم یک نخبه به تمام معنا بود. سال ۵۴ وقتی فقط ۱۶ سال داشت، یک کتابخانه به نام باقرالعلوم در محله‌مان تأسیس کرد و کتاب در اختیار بچه‌های محله قرار می‌داد. بعد‌ها که مبارزات انقلابی اوج گرفت، در همین کتابخانه نوار‌ها و اعلامیه‌های امام را پخش می‌کرد. یادم است صدای حضرت امام را از نوار پیاده می‌کرد و در اختیار دیگران قرار می‌داد. سر نترسی داشت و از دستگیری و زندان واهمه‌ای نداشت.

پاسدار دوره اولی

برادر شهید ادامه می‌دهد: وقتی انقلاب پیروز شد، مسعود در کمیته فعالیت می‌کرد. سپاه که تشکیل شد، جزو پاسدار‌های دوره اولی به این نهاد انقلابی پیوست. اول در پادگان ولیعصر (عج) بودند و بعد به مقر خلیج در خیابان پاسداران رفتند. آنجا یک گردان ویژه به فرماندهی شهید اصغر وصالی تشکیل شد که برادرم هم به عضویت آن درآمد. این گردان به عنوان یکی از اولین نیرو‌های اعزامی سپاه به کردستان اعزام شد تا در فرونشاندن غائله آنجا به نیرو‌های ارتش کمک کنند. آن‌ها در کردستان به اسم دستمال سرخ‌ها شناخته شدند و ترس زیادی در دل ضدانقلاب ایجاد کردند.

غائله پاوه

گروه شهید وصالی اول به مریوان رفته بودند. در همان مریوان بودند که خبر رسید ضدانقلاب در اطراف پاوه جمع شده‌اند و مردم پاوه از پاسدار‌ها می‌خواهند بیایند و امنیت را تأمین کنند. برادرم و همرزمانش به این شهر می‌روند و کم‌کم اوضاع خراب می‌شود. آن زمان ضدانقلاب به دلیل مماشات دولت موقت جری شده بود. چند هزار نفری از خود کردستان و حتی خارج از آن جمع شده بودند تا پاوه را اشغال کنند. مسعود نعیمی و همرزمانش که شهید چمران هم به کمک‌شان آمده بود، در مقابل آن‌ها به سختی مقاومت می‌کنند. تعداد منافقین بسیار زیاد بود و عاقبت به داخل شهر نفوذ می‌کنند. همرزمانش بعد‌ها تعریف کردند که مسعود و چند نفر دیگر در بیمارستان پاوه مستقر بودند. این بیمارستان در ورودی شرق شهر پاوه بود. به نوعی خط اول دفاعی پاسدار‌ها به شمار می‌رفت که متأسفانه در ۲۶ مرداد ۱۳۵۸ بیمارستان سقوط کرد و غیر از یکی دو نفر، باقی مدافعانش به شهادت رسیدند. پیکر برادرم هم به دست ضدانقلاب افتاد و آن‌ها حتی به پیکر مسعود هم رحم نکردند.

اگر می‌ماند…

برادرم یک دانشجوی نخبه بود. زمانی که خیلی از روشنفکرنما‌ها نمی‌دانستند کامپیوتر چیست در این رشته درس می‌خواند. او اگر زنده می‌ماند، به حتم از نظر تحصیلی و شغلی پیشرفت زیادی می‌کرد. الان او ۵۹ سال داشت و شاید صاحب زن و فرزند و خانواده می‌شد، اما این جوان انقلابی مثل خیلی از جوان‌های آن دوران تنها به خودش فکر نمی‌کرد. به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند از نهضت اسلامی دفاع کند وگرنه می‌توانست درس و تحصیل را بهانه کند و به جای تکه تکه شدن در پاوه، پشت میز‌های درس دانشگاه بنشیند و پز تحصیلاتش را بدهد. او رفت تا ایران اسلامی پایدار بماند.

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷


این جوان به تشریح سرگذشت خود پرداخت و با ابراز پشیمانی از خلافکاری‌هایش گفت: اهل یکی از شهرهای اطراف مشهد هستم اما از سال ها قبل در بولوار طبرسی شمالی ساکن شدیم. پدرم سرایدار بود و با دسترنج خود هزینه های ما را تامین می کرد. وقتی در رشته حسابداری دیپلم گرفتم عازم خدمت سربازی شدم اگرچه قبل از رفتن به سربازی در تعطیلات تابستانی به شغل سنگ کاری مشغول بودم ولی بعد از پایان خدمت سربازی در یک فروشگاه لباس مشغول کار شدم تا این که دختر همسایه نظرم را به خودش جلب کرد. این گونه بود که حدود یک سال قبل پای سفره عقد نشستم و با آن دختر ازدواج کردم. اهل سیگار و دود نبودم اما با دوستانم گاهی مشروبات الکلی می نوشیدم. در واقع جوانی رفیق باز بودم تا این که اوایل خرداد امسال حادثه ای رخ داد و مسیر زندگی ام تغییر کرد. آن شب به همراه یکی از دوستانم که «میلاد» نام دارد، در حالی که هرکدام از ما قمه ای در دست داشتیم، به منزل سه طبقه ای رفتیم که زن معروف به خاله آدرس آن جا را به ما داده بود. در آن منزل باید زن جوانی به نام «مهلا» را می دیدیم ولی به دلیل این که پولی در بساط نداشتیم با ساکنان ساختمان درگیر شدیم که در این میان جوان ۳۰ ساله ای به نام رضا تهرانی با ضربات چاقوی دوستم به قتل رسید و من هم که در این درگیری شرکت داشتم به اتهام مشارکت در قتل با صدور دستوری از سوی قاضی میرزایی دستگیر و روانه زندان شدم. هشت ماه از عمرم را پشت میله های زندان گذراندم و در این مدت فقط ستون «در امتداد تاریکی» روزنامه خراسان را می خواندم. بالاخره وقتی مشخص شد که ضربات کشنده را میلاد بر پیکر رضا فرود آورده است، من تا زمان رسیدگی به پرونده ام در دادگاه و با سپردن وثیقه سنگین آزاد شدم اما وقتی به خانه بازگشتم درحالی که چند ساعت بیشتر از آزادی ام نمی گذشت، شنیدم که فردی در اطراف محل سکونتم حرف های ناشایستی را پشت سرم گفته است و ماجرای عشق و عاشقی در میان است درحالی که از شنیدن این حرف ها به شدت عصبانی شده بودم با یکی از دوستانم مقداری مشروب مصرف کردیم. درحالی که حالت طبیعی نداشتم سوار بر موتورسیکلتی شدم که دوستم راکب آن بود. با یکدیگر عازم خیابان طباطبایی در بولوار طبرسی شمالی شدیم. شب از نیمه گذشته بود که من با شمشیر ابتدا به سراغ فردی رفتم که با او مشکل شخصی داشتم اما او را ندیدم به همین دلیل همه خودروهایی را که در آن خیابان و یک خیابان دیگر پارک بودند با ضربات هولناک شمشیر تخریب کردم در حالی که هیچ کس در آن وقت شب جرئت بیرون آمدم از منزلش را نداشت. حالا هم اگر روزی از زندان آزاد شوم اول دور رفیق بازی را خط می کشم و …برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.



  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

سرویس پایداری جوانان ایرانی: خبر خیلی ناگهانی منتشر شد و به همان سرعت منقلب‌کننده بود. کمتر از دو ساعت قبل با نوید فرزند جانباز محمدکاظم توحیدی خداحافظی کرده بودم، اما سر شب توی گروه، خبر عروج پدرش را ناباورانه می‌خواندم. می‌دانستم پدرش جانباز شیمیایی و در بیمارستان بستری است، اما تصور نمی‌کردم تا این حد حالش وخیم باشد. به اتفاق یکی از دوستان نوید پیش از بستری شدن شهید توحیدی مصاحبه‌ای با او انجام داده بودیم. وقتی خبر شهادتش را شنیدیم، تصمیم گرفتیم همان گفت‌وگو را پیاده و منتشر کنیم. متن زیر آخرین صحبت‌ها و روایت‌های شهید محمدکاظم توحیدی است.

بوی سیگار عراقی‌ها

اولین باری که به جبهه رفتم اواخر سال ۶۰ و ابتدای سال ۶۱ بود. چند بار توفیق داشتم که در جبهه‌ها باشم و بتوانم کار کوچکی انجام بدهم. دلیل جبهه رفتن‌مان این بود که بعد از انقلاب حضرت امام (ره) فرمودند: هرکس می‌تواند اسلحه دست بگیرد باید برود و از وطنش دفاع کند. خب ما هم وظیفه خودمان دانستیم که برویم و دفاع کنیم و جلوی دشمن بعثی بایستیم. برای اولین بار در عملیات والفجر مقدماتی مجروح شدم، بار دوم در عملیات بدر در جایی بودیم به نام هورالعظیم نزدیک دجله، بار سوم عملیات کربلای ۴ و بار چهارم در کربلای ۵. سخت‌ترین جراحتی که خدا به من توفیق داد و جانباز شدم در عملیات کربلای ۵ بود. یک حمله شیمیایی گسترده بعثی‌ها داشتند که باعث شد دیگر نتوانم ادامه بدهم و برای مداوا به خارج از کشور اعزام شدم. هنوز هم درگیرش هستم. آن زمان یک جایی به نام اروند صغیر دیده‌بان بودم. یک دیدگاه داشتیم در اروند صغیر که بین ما و دشمن حدود ۳۰ متر فاصله بود. یعنی اگر آن‌ها سیگار می‌کشیدند ما از آتش و بوی دود سیگارشان می‌فهمیدیم.

۱۸ روز در کما

کانالی مشرف به این منطقه بود که ما باید از داخل این کانال آهسته آهسته می‌رفتیم تا به دیدگاه‌مان می‌رسیدیم. چون این کانال پر از آب بود معمولاً ترجیح می‌دادیم هر طور که شده به شکل زیگزاگ از روی کانال حرکت کنیم و به دیدگاه برویم. همیشه بیسیم و امکانات دیده‌بانی داشتیم که روی دوش‌مان سنگینی می‌کرد. یک‌بار همین که بلند شدم و شروع کردم به حرکت کردن، دیدم دارند به طرفم تیراندازی می‌کنند. سعی کردم خیز بردارم و بپرم به دیدگاه‌مان که انفجاری رخ داد و دیگر نفهمیدم چه شد. نمی‌دانم چند دقیقه آنجا بودم. چشم باز کردم و فهمیدم شیمیایی زده‌اند. نهایتاً به وسیله یونولیت به بیمارستان صحرایی منتقلم کردند و چند روز آنجا بستری بودم. دوباره برگشتم به منطقه جنگی و چند روز دیگر ماندم، اما دیدم دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم و دوباره اعزام شدم به بیمارستان صحرایی.

۱۸روز در کما بودم تا اینکه به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل شدم. آن موقع به خاطر اینکه امکانات پروازی نبود و حال من هم طوری بود که دکتر اجازه ترخیص نمی‌داد، امکان انتقال به تهران وجود نداشت، اما فرمانده لشکر خودش آمد و رضایت داد و دو آمبولانس با تجهیزات پزشکی در اختیارم گذاشتند تا عازم تهران شوم.
زمستان بود، خیلی هم برف آمده بود. ۱۳روز در بیمارستان شهید رجایی بستری شدم و کاملاً بیهوش بودم. روز چهاردهم به هوش آمدم. پزشک معالج گفته بود هیچ کاری نمی‌توانیم برایش انجام دهیم و خوب‌شدنی نیست. بعد هم متأسفانه همین آقای پزشک فرار کرد و به خارج از کشور پناهنده شد. گویا عمداً با جانبازان طوری برخورد می‌کرد که ناامید شوند یا اینکه امکاناتی در اختیارشان نگذارند. اما برخلاف گفته این آقای پزشک به واسطه امداد پزشکی سپاه اسناد و مدارک‌مان را فرستادند به چند کشور خارجی که سه کشور برای بستری شدن من پذیرش دادند. نهایتاً به اتریش اعزام شدم.

دوری از جبهه‌ها

مدتی در اتریش بودم و به ایران بازگشتم. کمی بهتر شدم، ولی متأسفانه بعد از مدتی دوباره دیدم روز به روز بدتر می‌شوم، دوباره بچه‌های بنیاد شهید- آن موقع هم بنیاد شهید امکانات گسترده‌ای نداشت- گفتند می‌خواهیم به یک کشور دیگر اعزامت کنیم. راستش این مسئله برای خود من خیلی مهم نبود، چون داشتم زندگی‌ام را می‌کردم. تنها ناراحتی‌ام این بود که نمی‌توانم به منطقه برگردم. بعد‌ها در بیمارستان بقیه‌الله تهران موقتاً بستری‌ام کردند که بتوانند هر طور شده برایم اعزام به خارج از کشور بگیرند تا اینکه همان روز‌ها فهمیدم قطعنامه پذیرفته شده و جنگ به اتمام رسیده است. پایان جنگ داستان خیلی غم‌انگیزی برایمان داشت. واقعاً روزی که اعلام کردند قطعنامه پذیرفته شده، روز عزای بچه‌های رزمنده بود. آن روز همه کاجوانان ایرانین بیمارستان خوشحال بودند، ولی ما گریه می‌کردیم و البته گریه‌مان به‌خاطر این نبود که چرا جنگ تمام شد! گریه ما دلیل دیگری داشت.

شغل متناسب با روحیه

بعد از جنگ دنبال جایی بودم که با روحیه‌ام سنخیت داشته باشد. چند جا برای کار رفتم و کم‌کم هم می‌خواستم ازدواج کنم و همزمان دنبال کار می‌گشتم، ولی می‌دیدم واقعاً یا در توان جسمی‌ام نیست یا از نظر روحی و روانی نمی‌توانم کار کنم. جا‌هایی می‌رفتم که اگر می‌دانستند جانباز هستم نگاه‌هایشان طور دیگری می‌شد. نمی‌توانستم عاطل و باطل باقی بمانم. از طرفی احساس می‌کردم بعد از جنگ باید سازندگی انجام شود و باید جایی بروم که مثمر باشم. از آنجایی که خداوند واقعاً خیلی به من لطف داشت جذب سازمان تبلیغات اسلامی شدم. قبل از این که به عنوان کارمند به سازمان وارد شوم، با آن آشنایی داشتم. حتی وقتی برای مداوا به خارج از کشور اعزام شده بودم با سازمان یک ارتباط تبلیغاتی داشتم. خلاصه وقتی قرار شد به شکل جدی در سازمان تبلیغات اسلامی فعالیت کنم دیدم شاید تنها جایی باشد که می‌توانم در آن کار کنم. آنجا افرادی بودند که هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ اعتقادی مثل خودم بودند. حتی خیلی از همکارانم جانباز بودند. آن موقع همه بچه‌ها بسیجی‌وار کار می‌کردند. صبح زود می‌آمدند تا دیر وقت در سازمان بودند. خیلی از کارمند‌ها شاید می‌توانستند بروند جا‌های دیگر با درآمد خیلی بهتر مشغول کار شوند، ولی می‌دیدند که کار کردن در جا‌های دیگر از لحاظ روحی هیچ سنخیتی با آن‌ها ندارد. خودم به شخصه همه زندگی‌ام را مدیون سازمان هستم. با اینکه جا‌های دیگر می‌توانستم باشم که پول‌های آن‌چنانی داشته باشم، ولی از موقعی که به سازمان رفتم برکتش را در زندگی‌ام احساس کرده‌ام.

سنگ صبور من!

سال ۷۰ ازدواج کردم و همسرم را از یک خانواده مذهبی انتخاب کردم. در واقع ایشان مرا انتخاب کردند. بار‌ها و بار‌ها دچار بحران‌های جسمی شدم و به خانمم التماس کردم برود، ولی ایشان با جان و دل تا الان ماند و بچه‌های‌مان را بزرگ کرد. الحمدلله دو فرزند دارم که مثل دسته گل هستند. خدا را شکر می‌کنم که رهرو راه امام (ره) هستند. پسر بزرگم محمدنوید فعلاً هم در سازمان تبلیغات کار می‌کند. کارشناسی آی‌تی دارد و دخترم هم کارشناسی مامایی دارد. شکر خدا زندگی موفقی دارم. در طول این بیست و چهار، پنج سالی که متأهل شدم، تمام زحمات بر دوش همسرم بوده، چون من واقعاً هیچ موقع توانایی ادامه زندگی را نداشتم و اگر همسرم کنارم نبود واقعاً نمی‌توانستم زندگی خوبی داشته باشم. خانمم همیشه می‌گوید احساس می‌کنم دارم به یک جانباز و به یک رزمنده خدمت می‌کنم. این از بزرگواری ایشان است. فرزندانم هم تصدیق می‌کنند که همسرم برای من خیلی زحمت کشیده است.

خداحافظی گرم

طبیعتاً جنگ لحظه به لحظه‌اش خاطره است. خاطرات تلخ و شیرین زیادی در جنگ وجود دارد، اما خاطره‌ای که همیشه مقابل چشم من است، خاطره خداحافظی‌ام با برادر شهیدم است. اخوی من فرمانده گردان ابوذر در لشکر المهدی بود. در عملیات کربلای ۴ دیده‌بان بودم. در مقر گردان ابوذر نزد برادرم رفتم و دیدم نشسته و دارد مطلبی می‌نویسد، می‌گوید و می‌خندد و شوخی می‌کند. یقین دارم همان موقع همه بچه‌ها می‌دانستند که دیگر برنمی‌گردند و با روحیه عجیبی واقعاً شوریده بودند. برادرم تقریباً ۸، ۹سال از من بزرگ‌تر بود. دستم را گرفت و گفت: برویم بیرون. رفتیم کنار سنگر‌های لب خط. برادرم گفت: می‌دانی که این لحظات کم از کربلا ندارد. فقط یک خواهش از تو دارم. گفتم: بگو برادرجان. گفت: با اینکه امیدی به بازگشت ما نیست، ولی یقیناً پیروزیم. یادت باشد اگر با پای خودمان برگردیم عقب واقعاً امام ما را نمی‌بخشد، چون این عملیات شبیه جنگ اُحد است. گفتم حرف شما را روی چشمم می‌گذارم، ولی ان‌شاءالله که به سلامتی برمی‌گردید. یک‌باره دستم را گرفت و نگاهم کرد. جذبه خاصی هم داشت. گفت: یعنی چه؟ گفتم: می‌گویم که ان‌شاءالله سالم برمی‌گردید و اتفاقی نمی‌افتد. گفت: مگر قرار است برایمان اتفاقی بیفتد؟! بعد گفتم: نه ان‌شاءالله… و شروع کردم به توجیه کردن. قبلش به من گفته بود مطمئن باش آمدن و نیامدن ما نصرت اسلام است و پیروزی ماست. یقین داشته باش ما اگر تکه‌تکه هم بشویم انگار که به سلامت آمده‌ایم. عملیات شروع شد و برادرم به عنوان فرمانده گردان اولین کسی بود که از آب خارج شد. یک چهارلول مرتب داشت شلیک می‌کرد. بچه‌ها به زمین می‌افتادند. برادرم یک نارنجک انداخت. نارنجک دومی را که آمد بیندازد، ناگهان آن چهارلول به سمت برادرم برگشت و شروع کرد به شلیک کردن. برادرم نشست و تا من را دید با آن نیمه‌جانی که داشت گفت: اینجا برای چه ایستادی؟ گفتم بیا به عقب منتقلت کنم. با همان صلابتی که داشت به من دستوری داد که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی‌رود. گفت: کار تو چیز دیگری است. حق نداری اینجا بمانی. خب ما هم دیده‌بان بودیم باید جلو می‌رفتیم. لحظه دردناکی بود. من در آن عملیات مجروح شدم و چند روز بعد فهمیدم به شهادت رسیده است. برادرم می‌گفت: اگر ما تکه‌تکه شویم هم پیروزیم و هم سربلند. خدا را شکر می‌کنم که چنین برادری داشتم. هنوز گرمای دستش را روی شانه‌ام احساس می‌کنم. در آن عملیات ۱۱نفر از خانواده ما شهید یا اسیر یا جانباز شدند. از جمله خواهرزاده‌ام که به اسارت درآمد. چهار سال اسیر بود و الحمدلله به وطن بازگشت.

پسرم را فرستادم پیش خدا

بعد از عملیات جرئت نمی‌کردم به عقب برگردم. احساس می‌کردم دارم روانی می‌شوم. بالاخره به شهرستان خودمان برگشتم. دیدم انگار آنجا عزاداری است. در این فکر بودم که الان چه می‌شود یا چه باید بگویم. سر کوچه‌مان پیرمردی را دیدم. سرم پایین بود. سلام کردم. پیچیدم که به خانه بروم مرا صدا زد. اول نشناختمش. خوب که نگاهش کردم دیدم پدرم است. پدر و مادرم در کمتر از ۴۰، ۴۵ روز واقعاً پیر و چروکیده شده بودند، ولی همین که گفتم برادرم لحظه آخر به من گفت: ما نباید ناراحت باشیم به‌خاطر همین یک جمله خدا می‌داند پدر و مادرم یک قطره اشک هم نریختند. تا ۱۲، ۱۳سال بعد که چند تکه استخوان از برادرم آوردند. پدرم حتی استخوان‌ها را نگاه نکرد. با لبخند گفت: این پسر من نیست. پسرم دو متر قدش بود حالا شما چهار تکه استخوان آورده‌اید می‌گویید این فلانی است. پدرم می‌گفت: من پسرم را فرستادم پیش خدا، دیگر نیاز ندارم که برگردد و خدا می‌داند این آبی بود که انگار روی آتش دل ما ریختند و خدا را شکر می‌کنم که چنین پدر و مادر و چنین خانواده‌ای دارم که تا این حد حامی انقلاب و رهبری و در واقع پیرو اسلام و انقلاب هستند.

سخن آخر شهید

متأسفم در این برهه زمانی که همه هجوم آورده‌اند به سمت شیعه و ولایت نمی‌توانم کاری انجام بدهم. گاهی فکر می‌کنم و با خود می‌گویم کاش الان توان داشتم و می‌توانستم وظیفه کوچکی را به عهده بگیرم. بعضی از همسنگر‌های من امروز در سوریه می‌جنگند و مدافع حرمند. واقعاً خُرد می‌شوم وقتی نمی‌توانم کنار آن‌ها باشم. فقط یک چیز که فراموش کردم قبلاً بگویم، الان اضافه می‌کنم. انگار کم‌کم جانبازان دارند فراموش می‌شوند و آن ارزش و اعتبار سابق را ندارند. حتی آن نهادی که مستقیماً مسئولیت شهدا و جانبازان را دارد انگار یادشان رفته کسانی در جامعه هستند که دارند درد می‌کشند، دارند با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند. درست است که افتخار می‌کنم جانباز هستم، درد می‌کشم و با افتخار این درد‌ها را به جان می‌خرم، اما به هر حال باید کسانی باشند که یک‌جور‌هایی حمایت کنند تا لااقل خانواده‌های‌مان یک نفس راحت‌تر بکشند، ولی متأسفانه احساس می‌شود ما دیگر برایشان وجود نداریم، حتی دارو و درمان ما هم دیگر متأسفانه فراموش شده است. در جامعه بعضی وقت‌ها توهین‌هایی می‌شنویم که مطمئنم فقط به‌خاطر عده خیلی قلیلی است که این چیز‌ها را اشاعه می‌دهند. به هر حال این دردی بود که یادم آمد بگویم.

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

مرد زرگر درباره زندگی موریانه زده اش چنین می گوید: از کودکی با دود و مواد آشنا بودم چون پدرم اعتیاد داشت. تا ۷ سالگی هر بار که مریض می شدم پدرم چند دود به من می داد و رفته رفته مواد زیر زبانم مزه کرد.

بعد از فوت پدرم تا ۱۰ سالگی خودم را به مریضی می زدم و مادرم را فریب می دادم تا به من چند دود بدهد و حتی برخی مواقع هم از مواد مادرم سرقت و آن را استفاده می کردم. رفیق بازی ام بعد از این ماجرا شروع شد.

با آدم های بزرگ تر از خودم نشست و برخاست داشتم تا احساس بزرگی کنم. اصلاً حواسم به درس و مشق نبود. مدام دنبال رفیق بازی، تفریح، مصرف مشروبات الکلی و سیگاری بودم. افکارم دنبال کارهای منفی بود و حس درس خواندن نداشتم.

بعد از ۱۴ سالگی که در دام مواد گرفتار شدم نتوانستم درسم را ادامه دهم و ترک تحصیل کردم. بعد از ترک تحصیل کنار برادرم که طلاساز بود مشغول به کار شدم. دوستان الکلی و سیگاری جدیدی پیدا کردم و با آن ها مدام دنبال دوستی با جنس مخالف بودیم.

برادرم وقتی دید که رفیق بازی ام تمامی ندارد در ۱۸ سالگی مرا مجبور کرد با دختری که به او اصلاً احساسی نداشتم ازدواج کنم. هر چه مخالفت کردم فایده ای نداشت و به اجبار پای سفره عقد نشستم. خانواده همسرم در زندگی مان خیلی دخالت می کردند و همسرم اختیاری نداشت. زندگی مشترک مان بیش از یک سال دوام نیاورد و بعد از به دنیا آمدن تنها فرزندمان همسرم ساز ناکوک زد، حتی نگاهی هم به بچه شیرخوارش نکرد و بعد از شکایت از من جدا شد و دنبال زندگی خودش رفت.

بعد از گرفتن حضانت بچه، مادرم از او پرستاری کرد. بعد از آن تریاک را کنار گذاشتم و کریستال را جایگزین آن کردم. اوایل با مصرف آن حال خوبی به من دست می داد. طوری شد که تمام درآمدم خرج تامین مواد می شد و به نوعی برای مصرف مواد، کار و برای کار، مواد مصرف می کردم و دود کل زندگی ام را احاطه کرد. چندین بار در کمپ بستری شدم اما فایده ای نداشت و بعد از مدتی هوای زندگی ام ناسالم می شد.

بعد از چند وقت کار در طلاسازی، طلا فروشی باز کردم و در این برهه بود که با شیشه آشنا شدم و همان هم شاهرگ زندگی ام را زد. بعد از مصرف شیشه چند ماه بیشتر طول نکشید که همه درآمد و طلاها را خرج مواد کردم و سرمایه ام دود شد. با کمک برادرم مدتی اعتیادم را ترک و مجدداً طلافروشی باز کردم. مدام حس تفاوت با دیگران مرا به سمت مصرف مواد می کشید و در برابر آن توانایی مقاومت نداشتم.

روزی یکی از دوستانم چند سکه قدیمی برایم آورد تا آن ها را برایش بفروشم که در همین گیر و دار دستگیر و بعد از آن هم با گذاشتن سند آزاد شدم تا روز دادگاه برسد.

بعد از گذشت مدتی از این ماجرا دوباره یک روز مقدار زیادی مواد صنعتی برای مصرف خودم خریدم و داخل مغازه پنهان کردم تا زیاد از مغازه خارج نشوم و از کارم عقب نیفتم.

یک شب که قصد رفتن به خانه ساقی را داشتم سوار یک خودرو شدم و ناخواسته با راننده سر حرف را باز کردم. راننده وقتی فهمید من با قاچاقچی مواد کار دارم از من خواست مقداری مواد برای مادر مریضش بگیرم. چون خودم مواد داشتم وسوسه شدم سودش را ببرم برای همین از او خواستم که روز بعد به محل کارم بیاید تا درخواستش را اجابت کنم.

روز بعد وقتی فرد غریبه وارد مغازه شد و مواد را به او دادم پشت سرش ماموران داخل مغازه ریختند و مرا دستگیر کردند. چون قبل از این اتفاق پرونده ای در دادگاه داشتم به ۶ سال حبس محکوم شدم. بعد از زندانی شدن من، پسرم که بزرگ شده بود ترک تحصیل کرد و داخل مغازه مشغول به کار شد تا مثل سابق چراغ مغازه خاموش نشود و مشتریانم را از دست ندهم. بعد از چند سال حبس کشیدن با خوردن عفو از زندان آزاد شدم. بعد از آزادی از زندان چون اعصابم مثل گذشته دیگر کشش نداشت و زود از کوره در می رفتم دوباره سراغ مصرف مواد صنعتی رفتم.

مصرف زیاد مواد شخصیت ام را عوض کرده بود و کسی هم حاضر نبود با من معاشرت کند و زندگی ام به هم ریخت. وقتی برادرم دید که دوباره بیراهه را در پیش گرفته ام با کمک پسرم مرا به کمپ آوردند تا برای همیشه اراده کنم و از شر این هیولای افیونی خلاص شوم و به زندگی عادی برگردم و پدر پاک و درستی برای پسرم باشم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

صدیقی

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷

سرویس فرهنگی جوانان ایرانی: مجموعه مستند «به نام خلق» به روایت اعضای سابق گروهک مجاهدین خلق از ابتدای شکل‌گیری تا کنون می‌پردازد. این مجموعه مستند تلویزیونی از نحوه شکل‌گیری، فعالیت‌های قبل و بعد از انقلاب اسلامی و همینطور فعالیت‌های حال حاضر این گروهک تروریستی را به تصویر می‌کشد؛ مجموعه‌ای از تصاویر و فیلم‌های دیده نشده همچنین گفت‌وگو‌هایی با افراد مرتبط با این گروهک منحط، از بخش‌های این مستند هستند. حامد قریشی نویسنده این مستند که پیش از این هم مستندی درباره منافقین با نام «سربازسابق» برای شبکه پرس. تی. وی ساخته است به بهانه پخش از تلویزیون با «جوان» گفت‌وگو کرده است.

چه شد که تصمیم گرفتید تا برنامه‌ای با چنین محتوایی تولید کنید؟
فعالیت‌های مجاهدین خلق در فضای مجازی و جذب نوجوان‌های بی‌اطلاع و از طرفی فراموش شدن سازمان تروریستی مجاهدین خلق از ذهن مردم یکی از اصلی‌ترین دلایل تولید این اثر بود که چندین سال هم محتوای آن زمان برد تا قوت و استحکام لازم را برای ارائه داشته باشد.

آیا منابع دست اولی هم یافتید یا همان منابع سابق را به شکلی جدید تدوین کردید؟
درباره گروهک مجاهدین خلق مستند‌های دیگری هم در سال‌های قبل ساخته شده بود، مثل مستند «راه بی‌پایان» ساخته ایمان گودرزی که کارگردان همین مستند «به نام خلق» هم است، اما آنچه مسلم است در تولید مستند «به نام خلق» از آرشیو‌های به‌جا مانده تحقیق‌های فراوان‌تری شد همچنین از اعضای جدا شده سازمان مجاهدین خلق و کتاب‌های چاپ شده توسط خود سازمان و نیز کمک‌های ویژه‌ای برای پی بردن به تاریخ و لایه‌های درونی این سازمان استفاده شد که همین باعث شد تولید مستند بلندتر بشود.

تولید مستند درباره گروهک تروریستی مجاهدین خلق با توجه به توطئه‌های آن‌ها همیشه برای تولیدکنندگان ترسناک بوده است. در این مسیر شما یا تیم تولید مشکلی پیدا نکردید؟
گروهک مجاهدین خلق سال‌هاست که دیگر توانایی حرکات وحشیانه مسلحانه‌ای به صورت جدی را ندارد در نتیجه امروز بیشتر فعالیت این گروهک در شنود و تخلیه تلفنی و همکاری با سازمان‌های جاسوسی اسرائیل موساد در ارائه اطلاعات است، از همین رو هم تدوینگر و کارگردان اثر توسط اعضای گروهک مورد تخلیه تلفنی قرار گرفتند که هوشیاری هر دو باعث بی‌اثر شدن این حرکت بود.

نویسندگی یک مستند تاریخی آن هم با این درجه از حساسیت که مدعیان آن هنوز هم هستند چه ویژگی و مشکلاتی دارد؟
کار بسیار سختی بود. به چند دلیل اول اینکه خود گروهک مجاهدین خلق به وسیله رسانه‌هایش در پی تخریب این اثر برآمده بود و از طرفی هم متن اثر باید به صورتی نوشته می‌شد که قضاوتی صورت نگیرد و بدون موضعگیری خاصی فقط روایتگر تاریخ باشد تا قضاوت با خود مخاطبین باشد. دوم آنکه این اولین اثر بنده در بخش مستند آن هم یک مستند تاریخی جنایی بود و کار را برایم بیشتر سخت می‌کرد ولی در کل تجربه خوبی را به همراه داشت و همین سختی اولیه باعث می‌شود آثار بعدی برایم به این سختی نباشد.

به عنوان نویسنده یک اثر تاریخی، تولیداتی که منافقین در رسانه‌های ماهواره‌ای و … خود دارند چقدر حرفه‌ای است و از چه شگرد‌هایی برای انحراف اذهان از حقیقت تاریخ استفاده می‌کنند؟
مجاهدین خلق از قبل از انقلاب هم در بخش رسانه قوی بودند و همین مسئله باعث می‌شد تا بخشی از جوانان به راحتی جذب آن‌ها شوند. بیشترین شگرد سازمان تروریستی مجاهدین خلق سیاه‌نمایی از شرایط امروز جامعه است. آن‌ها برای مردم جامعه‌ای را ترسیم می‌کنند که هیچ خوبی و سفیدی در آن دیده نمی‌شود و همه در خفقان به سر می‌برند و در مسیر منحرف کردن تاریخ پر جنایت خودشان با پشت پرده بردن مسعود رجوی و تبدیل کردن مریم رجوی به عنوان یک زن که در دنیای امروز به واسطه فضای فمینیسم به عنوان نماد مظلومیت شناخته می‌شود، سعی در پاک کردن تاریخ پر جنایت خود دارند.

ارتبــاط دادن صحبت‌هــای مصاحبه‌شونده‌ها با متن یکی از سختی‌های یک تولید تاریخی است؛ چه آنکه نظر شخصی شما نیز نباید وارد کار شود. در این باره به مشکل نخوردید؟
نه خوشبختانه صحبت‌های مصاحبه‌شونده‌ها کمک به سزایی در بیشتر شدن اطلاعات خود بنده و نوشتن متن بهتری برایم داشت.

اگر کسی بخواهد در زمینه منافقین خودش به تحقیق بپردازد توصیه می‌کنید به کجا مراجعه کند؟
توصیه اول بنده دیدن کامل مستند «به نام خلق» است و بعد از دیدن اثر، مرور صحبت‌های رهبران خود گروهک مجاهدین خلق برای هر حق‌جویی و حق‌طلبی بیانگر حقایق انکارناپذیری از سیر جنایت‌ها و خیانت‌ها این سازمان در حق ملت مظلوم ایران است که در روند کار تحقیقی آن‌ها بسیار تأثیرگذار و راهگشاست.

  • تاریخ : ۱۱ام بهمن ۱۳۹۷


مرداد ماه امسال در خیابان معلم بیرجند بین دو جوان بر سر موضوعی بحث شد که در پی آن بین ۹ نفر درگیری فیزیکی رخ داد که در این درگیری چاقوی یکی از متهمان در سینه جوان ۱۸ ساله فرو رفت و این نزاع رنگ خون و قتل گرفت.

متهم ۲۷ ساله پرونده که به اتهام شرکت در نزاع دسته جمعی منجر به جرح و قتل، پشت میز محاکمه قرار گرفته بود در دفاع از خود گفت: موضوع بسیار کوچک بود که برای حل آن با هم در محل کسب من در خیابان معلم قرار گذاشتیم. قرار بود صحبت کنیم اما او (متهم ردیف اول) با چاقو مرا تهدید کرد که با استفاده از یک قمه برای دفاع از خود به دست او زدم که درگیری شدت گرفت و وقتی دوستان متهم آمدند من و برادرم فرار کردیم اما مقتول در میان این ها مانده بود و پس از این که در این درگیری چاقو خورد به سمت ابتدای کوچه رفت که روی زمین افتاد و فکر کنم همان لحظه فوت کرد.متهم ردیف اول که ۲۴ سال دارد نیز در دفاع از خود گفت: وقتی دیگر متهم به من فحاشی کرد قرار بر این بود که نزد او بروم و صحبت کنم اما وقتی وارد کوچه … خیابان معلم شدم قمه ای در پارچه داشت و برادرش نایلونی پر از شیشه و مقتول هم در دستش شیشه بود. وقتی نزد متهم رفتم با قمه دست چپ مرا مجروح کرد که خودم را به کوچه اصلی رساندم و روی کاپوت خودرویی افتادم که دوستانم در آن نشسته بودند. در همان حال شیشه ای به شیشه خودرو اصابت کرد که صاحب آن پیاده شد و مقتول با شیشه ای که در دست داشت او را زخمی کرد و سپس به سمت من آمد. تا آن لحظه از چاقو استفاده نکرده بودم و فقط برای دفاع از خود قصد داشتم چاقو را به کتف او بزنم که به سینه مقتول خورد و سپس فرار کرد و من هم به بیمارستان رفتم که آن جا متوجه شدم فردی که چاقو خورده، فوت کرده است.

حکم متهمان

قاضی این پرونده با اشاره به پایان مهلت قانونی و بررسی دقیق پرونده گفت: متهم ۲۴ ساله که با استفاده از چاقو فرد را به قتل رسانده است به قصاص محکوم شد و دیگر متهمان این پرونده به ترتیب به سه و دو سال حبس محکوم شدند. «رمضانی» یادآور شد: رای صادره از سوی شاکیان قابل فرجام خواهی است.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.