جوانان ایرانی

  • تاریخ : ۱۷ام مهر ۱۳۹۷

دختری رنگارنگ!


فاطمه سه ساله است. مادرش می گوید: «وقتی چیزی را می خواهد و نمی شود، جیغ های بنفش می کشد، رنگش زرد می شود و چشم هایش قرمز. خلاصه این که روزگارمان را سیاه می کند.» ناخودآگاه نگاهش می کنم و می گویم: «چه دختر رنگارنگی». با خودم فکر می کنم، کمی شبیه من و آدم بزرگ ها هم هست. من هم وقتی خواسته ای دارم و نمی شود، زرد می شوم، آن قدر گریه می کنم که چشم هایم قرمز می شود ولی جیغ بنفش… این جیغ بنفش را تجربه نکرده ام. دلم کودکی می خواهد و تجربه دید!


کشتن Killing یک نفر با مرور یک خاطره!


بیمار من مردی است ۵۱ ساله. از خاطرات ۱۰ سال قبلش می گوید. این که به دلیل سرعت بالایش در رانندگی، پسر هفت ساله اش را از دست داده و همسرش هر روز این خاطره را مرور می کند. آیا می دانید که برای کشتن آدم ها لازم نیست یک اسلحه را روی مغزشان نشانه بگیرید! گاهی کافی است یک خاطره را جلوی چشم شان برقصانید. آن وقت می بینید که آدم ها نه یک بار بلکه صد بار می میرند.


دلتنگی های عجیب و غریب


خانم نیازی بیمار ۶۵ ساله من است. قشنگ حرف می زند و صدای بمی دارد. به من می گوید: «گاهی دلم برای چیزهای عجیب و غریبی تنگ می شود. مثلا برای یکی از لباس های بچگی دخترم یا توپ قرمزی که برای تولد چهار سالگی پسرم خریدم. گاهی دلم برای روسری گل گلی مادرم تنگ می شود و … . این ها عجیب نیست خانم دکتر؟» می گویم نه، اصلا عجیب نیست. همه ما از این دلتنگی ها داریم. حالا خانم نیازی رفته و من ماندم و دلتنگی های عجیب خودم. همین آخری ها دلتنگ خودم شده بودم. دلم برای خود ۱۵ ساله ام تنگ شده بود با همان قد، همان چهره، همان آرامش و … بیایید گاهی دلتنگ خودمان هم بشویم.


نویسنده : دکتر المیرا لایق روان پزشک